Archive for the ‘معرفی’ Category

قصه های ولایت جابلقا

چهارشنبه, بهمن ۷م, ۱۳۸۸

“تاریخچه ی جابلقا”
در ابتدا کلمه بود، نه ببخشید! قریه بود و از آنجاییکه دیرینه شناسان پیدایش جابلقا را از صبح ازل می دانند نمی توان گفت که این قریه در حوالی کجا بود!در بعضی از کتب فرق ضاله و انحرافی مذهب مردم ولایت جابلقا آمده” …وخداوند آدم و حوا را از بهشت راند و بر زمین تبعید نمود و برای اینکه دلتنگ بهشت نشوند جابلقا را آفرید و  به آنها فرمود به این سرزمین داخل شوید و بخورید و بیاشامید!”. (دنباله…)

ثنای امیر علیه السلام

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸

خلق اثر هنری برای نشون دادن میزان ارادت به ائمه (علیهم السلام) از قدیم در بین اهالی هنر رسم بوده.شاعر با شعرش ، خوشنویس با خطش و نقاش با نقشش و … . خالی از لطف نیست که به مناسبت عید سعید غدیر، آثار موسیقایی که در مدح امام علی (ع) پدید اومده رو مرور کنیم.
از نظر تعداد و ارزش محتوا، آثار « فرمان فتحعلیان» رو می شه در ابتدای این لیست قرار داد. اکثریت قریب به اتفاق ترانه های سه آلبوم مقیم ، راه عشق و مست و خراب در مدح مولاست. با اینکه انتخاب از بین کارای فرمان برام سخته، اما می شه مقیم با شعر« مقدس فانی» و نیست فتی چون علی(ع) با شعر زیبای «شیخ الرئیس» رو به عنوان نمونه نام برد.
«مرحوم سید خلیل عالی نژاد» هم آثار موندگار زیادی رو در مدح حضرت علی(ع) داره ، ثنای علی(ع) و مولا جانم نمونه های خوبیه از آثار سید خلیل. به دلایل شخصی جنس مدح در کارهای سید خلیل با بقیه متفاوته.
آلبوم ماه غریبستان «محمد اصفهانی» تمامآ به امیر المؤمنین (ع)تعلق داره. دو ترانه ی سوگ حیدر(ع) و فردای تنهایی از آلبوم گلچین و زیارت(ملاممدجان) از آلبوم هفت سین هم با همین انگیزه پدید اومدن.
احمد ثانی ، اشک طوفانزا و مهرِ علی(ع) و زهرا(س) رو هم «مرحوم ناصر عبداللهی»در مدح مولا علی(ع)خوونده.«خشایار اعتمادی» هم با دو ترانه ی خاک آستان علی (ع) و مولا علی(ع) ارادتشو به حضرت امیر(ع) نشون داده و همچنین «علیرضا افتخاری» هم با مولا در آلبوم نسیما .
(دنباله…)

میتی سوسول

شنبه, آبان ۹م, ۱۳۸۸
[مهر۸۸ -جلوی در ورودی زندان اوین]
سرباز دررا باز کرده بیرون می آیدومی ایستد ،پشت سرش مردی بیرون می آید، کفش پاشنه تخم مرغی ورنی مشکی ،شلواردمپا گشاد مشکی، پیراهن یقه خرگوشی سفید به تن داردویک ساک آبی دردست . مسعود به سرعت  جلو می آید ومی گوید:
- چطوری نالوطی؟!!
-نوکرتم !…تویی؟!!

فری ساک رازمین می اندازد یکدیگررادرآغوش گرفته می فشارند.فری خودرا ازبغل مسعود بیرون می کشد بادودستش شانه های مسعود را می گیردو می گوید:

-بدجوری شکستی شدی رفیق!
-شکست ما هرچی باشه از شکست شوما بیشتر نیست!
چند لحظه ساکت می ماند و ادامه می دهد:
- ۲۵ سال حبس واسه نفله کردن یه نالوطی ،مردیه به مولا!
فری آرام و شمرده  می گوید:
-صد سالش فدای سررفیق!
مسعود ساک را ازدست فری می گیرید ومیگوید:
-زندون بیرونشم خوبیت نآره !بریم دآش!
وخودش راه می افتد. در آن طرف خیابان یک آریای آبی زیر سایه درخت پارک شده، درراباز می کند وسوار می شود .ساک راروی صندلی عقب می اندازدقفل در جلو را زده درراتا نیمه باز می کندونیم خیز بیرون آمده می گوید:
- ماشین وراننده ش دربست در خدمت!
-رخش ورستمه به مولا!
-نه لوطی! دیگه کسی ازاین رخشا سوار نمی شه !
-رستم هرچی سوارشه همون رخشه ، اصل رستمه که خود با مرامتی!
…درراه فری مات ومبهوت خیابانها وآدمها را نگاه می کند.مسعود گهگاه توضیحی درموردچیزهایی که می بیند به او می دهد.فری همچنان مبهوت است.
[داخل یک قهوه خانه حوالی بازار]
…دودقلیان وسیگار وصدای قناری در قفس.صدای استکانها و حرف زدن مشتریهابه همراه صدای رادیو که اخبار پخش می کند فضارا پرکرده.هردو روبه روی هم پشت میز نشسته اند مسعود با لبه ی استکان ور می رود آن را اندکی به هوا بلند می کندوبه سمت پایین رو ی نعلبکی رها می کند…فری همچنان مبهوت مشتاق شنیدن است .مسعودبه حرف میآید:
-…خودت که دیدی بعد ۵۷ سروشکل همه چی کم کم عوض شد،وقتی تو میتی(مهدی) سوسولو کاردیش کردیو گرفتنت خیلی این در اون در زدم که بکشمت بیرون ولی نشد. می گفتن قتل نفسه !آخرشم نفهمیدم نفس که؟! میتی که نفس نبود! هرچیم گفتم باباطرف بی ناموس بوده چش ناپاک بوده !کسی تحویل نگرفت!دوسه باریم اومدم درزندون گفتن فقط فامیلش! گفتم بابا من فامیلش! همه کس و کارش!گوش نگرفتن!…
آهی می کشد مکثی می کند وادامه می دهد:
-تو که افتادی حبس تا ۴۰ روز حجله ی میتی سوسول سر چارسو علم بود وهرکی می دید سلام وصلوات می کرد ،اینگار نه اینگار که روزی روزگاری این بابا…!بعضیا م می گفتن فری مهدی رو شهیدش کرده !!!اینقد گفتن و گفتن  استوار لب واکرد که فری هیچکاره بوده !
فری که تمام مدت چشم به لب مسعود دوخته  و فقط گوش می کند می گوید:
- توی این چند ساله پامو اززندون بیرون نذاشتم تو کارگاه خیاطی یادم دادن و همونجا کارمیکردم. بقیه که مرخصی می رفتن  یا اونا که تازه حبس می شدن  می گفتن بیرون خیلی عوض شده .ولی حالاکه باچشم دیدم فهمیدم که واقعآعوض شده!نه ماشینا نه خونه ها نه خیابونا ونه آدماش! هیچکدوم مثل اون موقعا نیس چی شده لوطی؟!
جمله ی آخر را با حسرت می گوید وبه نقطه ای اززمین خیره می شود انگار که منتظر جواب نیست.
- همون ۵۹ که تو افتادی حبس جنگ شد .حتماشنیدی ،ولی ندیدی،گرفتن وبردن و خوردن، اولاش بدجور قرو قاطی بودآخرش هم که معلوم شد بعضی خودیا هم دشمن بودن ! خلاصه تموم شدو و زمونه چرخید وچرخید تااینطوری شد که می بینی .دیگه تهرون مثل قبل نیست ،شمرون و امامزاده که اون وقتا چارتا ماشین عوض می کردیم  تابریم حالا افتاده وسط شهر، آدما شم که می بینی ،شهر شده پرمیتی سوسول !!!
-تو حبس با خودم میگفتم چار بار که آفتاب بیفته لب دیفالو بره همه یادشون می ره که ما کی بودیم و چی هستیم!! !یادشون می ره که حکایت تیزی کشیدن ما چی بود ،یادشون میره که تیزی رو واسه دل خودمون  نکشیدیم  که مردی مرد اونه که اگه کاری می کنه واسه همه باشه نه واسه خودش!
با جرعه ای از چای گلویی تازه می کند وادامه می دهد:
-ازبچه محلا چه خبر؟استوار؟ حسن قیچی ؟بقیه؟!
-چی بگم ؟… چی بگم با حیا؟…بعد اون ماجرا وقتی جنگ شد خیلیا رفتن جنگیدن ،ازمحل خودمون آسدهاشم رفت، اون چندساله ی جنگ که ماندیدیمش ولی بعدا خبرشو گرفتم که یه جا کار می کنه به قول خودش کار خدماتی! چه می دونم به مولا!آدم آتیش می گیره!حسن قیچی سلمونی رو فروخت به معمارو ازگذر رفت ، می گن زده تو کار ساخت وساز ؛ هرمزم دیگه دیشلمه دست جماعت نمی ده و می گن رفته قاطی شهرداری چیا ! استوارم ترفیعشوکه گرفت  ازمحل رفت ،می گفتن شمرون خونه خریده وضعشم خوب شده! اصغرقصابم گوشت و ساطور زمین گذاشته و کیف و کتاب دست گرفته!می گن به مردم درس می ده ! چی ؟! خدا میدونه! ؛پسرحاجی آسایش هم که واسه خودش دفتردستکی راه انداخته و کاسبی می کنه و کیا بیا داره !
مکثی می کند سرش را پایین می اندازد و آرام ادامه می دهد :
-ازچشات خوندم که منتظری اینو بشنوی اماروم نشد که همون اول بگم.ریحانه و مادرش همون ۵۹ اسباب کشیدنو رفتن خیلی این در اون درزدم  که نشونی چیزی ازشون بگیرم ولی نشد.اونم یه جورایی تو بازی ما بود، منتها زنونش!
مکثی می کند، زیرچشمی به فری نگاه می کند وادامه می دهد :
هنوزم خاطرشو می خوای؟!
فری که هنوز در شوک تمام چیزهایی است که دیده و حرفهایی که شنیده آرام می گوید:
-بعد این چند سال!… حالا فقط خاطره شو می خوام!
***
[قبرستانی درحومه شهر]
صدای کلاغ،صدای شیون وگریه دردورتر، صدای پیرمرد ی که قرآن می خواند با تکرار آهنگین آیه ی ((…فبای الا ربکما تکذبان))فضایی موهوم راایجاد کرده است. باد ملایمی صورتها را نوازش می دهد، دوسنگ قبر با فاصله ی کمی ازهم، برروی یکی نوشته شده: (شادروان فری تولد ۱۳۳۰-وفات ۱۳۵۹)وبرروی دیگری (شادروان  مسعود تولد ۱۳۳۲ – وفات ۱۳۶۱) فری و مسعود بالای سنگ قبرها ایستاده اند مسعود می گوید: ((۵۹که تورواعدام کردن دیگه حال وحواس تو گذر موندنو نداشتم. خودمم نفهمیدم اون دوسه سال چه جوری گذشت ولی هرجور بود بالاخره سنگ مارو هم گذاشتن بیخ سنگ خودت!! اینجا معمولآکسی نمیاد …
***
دختر بچه ای با لباس وظاهری نه چندان آراسته  برروی  سنگ قبر مسعود و فری لی لی بازی میکند…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه ی شخصیت های این داستان واقعی هستند اما در زمان ۳۴ سال به عقب برگشته اند !