Archive for the ‘طنز’ Category

جعفر آقا ، رژیسور سینما!

جمعه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸

طرح اولیه ی این متن از چند سال پیش و دوران “چراگاه” تو ذهنم بود که البته مجال انتشار پیدا نکرد . کامنتای دو پست پیش و بحثی که سر فیلمسازی در گرفت بعلاوه ی همزمانی با جشنواره فیلم فجر باعث شد که سراغ این طرح قدیمی برم و بنویسمش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (دنباله…)

قصه های ولایت جابلقا

چهارشنبه, بهمن ۷م, ۱۳۸۸

“تاریخچه ی جابلقا”
در ابتدا کلمه بود، نه ببخشید! قریه بود و از آنجاییکه دیرینه شناسان پیدایش جابلقا را از صبح ازل می دانند نمی توان گفت که این قریه در حوالی کجا بود!در بعضی از کتب فرق ضاله و انحرافی مذهب مردم ولایت جابلقا آمده” …وخداوند آدم و حوا را از بهشت راند و بر زمین تبعید نمود و برای اینکه دلتنگ بهشت نشوند جابلقا را آفرید و  به آنها فرمود به این سرزمین داخل شوید و بخورید و بیاشامید!”. (دنباله…)

در مدح اعتماد به نفس

یکشنبه, دی ۱۳م, ۱۳۸۸

نقل است در آن هنگام که شیخ الاوسط جعفر طوسی,آن پیر فرزانه ، یکتای زمانه، که دارای کرامات بسیار است !به قصد سفر به دیگر سوی ترک دیارو چراگاه می نمود،یاران و اصحاب در کناره جعده گرد وی را گرفتند و از وی درخواستند که در این لحظات واپسین ، ایشان را پندی دهد . آنگاه شیخ برروی تخته سنگی رفته و پس از لختی درنگ به آوازی بلند اینچنین لب به سخن گشود:”شما را سفارش می کنم که هر اندازه در توان دارید از پروردگار اعتماد به نفس طلب کنید، که به طلوع آفتاب قسم در هفت آسمان بعد از صحت و سلامت ، نعمتی عظیم تر و گوهری گرانبهاتر از این ندیده ام.هر آینه این نعمت بر غوکی دهند خود را “محمدرضا شجریان” پندارد و چه بسا دیگران نیز اورا.عجوزه ای صد ساله را حالتی می دهد که خویش را درآینه “مریلین مونرو ” می بیند و بر آنکس که املای کلمات را نمی داند قدرتی می بخشد که در آنی”چخوف”می شود .به راستی که در دنیا خسرویی ندیدم مگر آنکه اعتماد به نفس فراوان داشته . هرآنکس که این قدر و منزلت به وی دهند دولت یافته و بر صدر نشیند.
در این هنگام یوحنا که دمی از کتابت درافشانی های شیخ باز نمی ایستاد پرسید:”استاد!مارا بگو حکم آنکه جنمی دارد ولیکن به خویش اعتماد نداردچیست!”
شیخ به افق خیره گشت و سپس رو به اصحاب اینچنین گفت:” وی از دنیا کام جوید و دنیا از وی دوری! بدرستیکه از خاسرین است!”سری به تاسف تکان داد و ادامه داد:”وای بر او!…وای بر او!…” تلمیخا از میان جمع, بانگ برآورد که :”ای استاد ما را به حال خود رها مکن ! ما را ذکری تعلیم ده که این کیمیا بیابیم!” شیخ پنجه ی دست راست را به قصد فرو بردن در محاسن بالا آورد ولی دیری نگذشت که بر وی روشن گشت که از محاسن خبری نیست و هرچه هست عیب است!پس دست را به زیر افکنده آنگاه اینچنین گفت:” زهی خیال باطل!اگر من ذکر می دانستم !خود این کیمیا به چنگ می آوردم و ادعای خدایی می کردم!”
در آن میان یکی از اصحاب گفت:” یا شیخ!…” شیخ گفت :” ولمان کنید بابا! یک عمر در میانتان بودم. نیامدید بپرسید خرت به چند؟ حالا که بلیط گرفته ام و قصد عزیمت دارم مارا گیر آورده اید!؟! بروم !… بروم که اگر دیر برسم وجا بمانم فقط نصف مبلغ کرایه را مسترد می نمایند!”پس آنگاه چمدان خویش برداشت و اصحاب را در میان اندوه تنها گذاشت!!!