سه شنبه, خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹

تا آنجا گفتیم که جوان به امر پیر فرزانه راهی بلاد کفر شد… .
واما ادامه ی حکایت : جوان به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شد . ساعتی از شروع پروازشان نگذشته بود که سالک جوان از دیدن فیلم “تایتانیک” ملول گشت و از آنجا که حوصله ی شنیدن ” سونات شماره چهار ویوالدی ” را نداشت ، بانوی مهماندار را فراخواند و از وی طلب یک لیوان نوشیدنی بدون الکل کرد. بانوی مهماندار وقتی نوشیدنی را آورد، به جوان پیشنهاد داد که اگر مایل است برایش کتاب بیاورد تا باقی راه را به مطالعه مشغول گردد.
جوان پذیرفت و بانوی مهماندار رفت و یا یک کتاب بازگشت . بانوی مهماندار کتاب را به جوان داد و گفت:” این کتابیست که خیلی ها مشتاق خواندن آنند! هنوز مدت زیادی از انتشارش نگذشته ، این آخرین شاهکار استاد است!”
نام کتاب ” والکیریها “بود! جوان متعجب از اینکه این چه کتابیست که ملت اینهمه شیفته ی آن گشته اند . کتاب را تورقی کرد تا به صفحه ی آخر آن رسید. بر روی جلد پشت کتاب عکس نویسنده را به زیور طبع آراسته بودند! جوان لختی در عکس تامل کرد و آنگاه رهنمودهای پیر را به خاطر آورد، صاحب عکس موی بر سر نداشت و ریشش تنها اطراف دهانش را پوشانده بود! صدای پیر در گوش جوان می پیچید:” او مردیست که هر چه نویسد مردمان خوانند!” آری خود او بود ، بانوی مهماندار هم گفته بود که خیلی ها مشتاق خواندن این کتابند! جوان که دست از پای نمی شناخت فریاد برآورد “یافتم! … یافتم!” .
مسافران هواپیما با تعجب جوان را می نگریستند ، جوان کمربندش را باز نمود و با هیجان مسافر بغلی را در آغوش گرفت و گفت:” منت خدای را !… حتمآ این خواست او بود که بانوی مهماندار این کتاب را برای من بیاورد!” و به طرف بانوی مهماندار برگشت و گفت :” از شما بسیار سپاسگذارم بانو! خدایتان اجرتان دهد!… حال از شما درخواستی دارم که اگر آن نیز اجابت نمایید مرا سخت شرمنده ی خویش فرموده اید!” بانوی مهماندار با تردید پرسید:” چه درخواستی؟!!” جوان گفت :” مرا یاری دهید تا سرای استاد بیابم!”…
ادامه دارد.
Posted in داستان, دیدگاه, طنز | ۱,۰۰۵ Comments »
دوشنبه, خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹

جوانی سنابادی شبی در خواب پیری را دید که با دست به وی اشاره کرد و گفت:”عزم سوی ما کن!” فردای آن روز جوان ره توشه برگرفت و عازم سفر شد تا پیر را بیابد . از هفت کوه و هفت دریا گذشت تا به دروازه ی نیشابور رسید. در گوشه ای مرد ژنده پوشی را دید که به سگ زرد لاغر و نحیفی نان می خوراند. نزد وی رفت و سراغ پیر را گرفت . ژنده پوش گفت:” طالب ،خویش مطلوب را یابد ، چونان این سگ ،نان را!” جوان وارد شهر شد ، در بازار مردی را دید که فیروزه ی تراش خورده می فروخت ، نشان پیر از او بگرفت و مرد اینگونه پاسخ داد:” در این دیار فرزانگان بسیارند ، هم چه فیروزه در بساط من! “ جوان متحیر شد. به گوشه ای خزید تا دمی بیاساید. نان و خرمایی از همیان بیرون کرد و خورد. خواب چشمانش در ربود . پیر فرزانه را دیگر بار در خواب دید که گفت :” تشنه در لب دجله ! این چه حالت است صاحب عقلان را؟” از خواب برجهید ، رو در روی خویش خانه ای دید که درب آن نیمه باز بود . نزدیک رفت ، دق الباب نمود، صدای پیر فرزانه از داخل خانه بیامد “ جوینده را صبر باید!” . جوان خاک بر سر گرفت و برخاکستر چله نشست.
صبح روز چهل و یکم ،پیر جوان را به داخل خانه خواند، جوان وارد شد و در گوشه ای پیر فرزانه را دید که بر پوستی نشسته و ردای سپید بر تن دارد و موی و محاسن بلندش نیز سپید است. جوان زانوی ادب بر زمین زد و مقابل پیر بنشست . پیر فرزانه چشم در چشم جوان انداخت و آنچنان نگاهی کرد که جوان در حال بیهوش شد . به هوش که آمد ، پیر وی را گفت :” تا خویش در میان بینی ، غیر نبینی!” جوان را رعشه ای در اندام افتاد ، به پیر گفت : “ای بزرگوار ! مرا پندی آموز!” پیر گفت : “ سلوک را مدارجی ست که اگر یک به یک طی ننمایی به مقصود دست نیابی ، مردی را بیاب ، که مردمان هر چه او نویسد خوانند !” جوان پرسید:” این مرد را نشان دیگری نباشد؟” پیر پاسخ داد:” موی بر سر ندارد ولیکن محاسنی در اطراف دهانش است!” جوان گفت :” نشان وی در کدام سرزمین بیایم؟”پیر دست به سوی آسمان برد و یک بلیط “فِرست کِلَس” به مقصد “ریودوجانیرو” * به جوان داد و گفت:” به بلاد کفر وارد شو! در آنجا نشان مرد می یابی!”…
ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*: معرب ریودوژانیرو!
Posted in داستان, طنز | ۱,۵۵۸ Comments »
پنجشنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸
خلاصه بر خلاف میلم یه کم شکسته نفسی کردم و سعی کردم خودمو مشتاق نشون ندم ، کوبریک کلی واسه م دلیل و برهون اورد تا بالاخره قبول کردم و قرار شد فردا شب بیاد تو خوابم و بابت جزئیات و مسائل بعدی با هم قول و قرار کنیم!
فردای اونروز از خوابی که دیدم با کسی حرفی نزدم ، خودمم مطمئن نبودم که اون خواب ادامه داشته باشه! اما شب به محض اینکه خوابیدم دیدم باز همونجامو از اون ته دو نفر آواز می خونن و تلو تلو خورون میان طرف من! خوب که نیگا کردم دیدم خودشونن ، یکیشون کوبریکه اون یکی هم فردینه! خدابیامرز تو خوابم خوش تیپ بود! جلوتر که اومدن سلام و احوالپرسی کردم و سعی کردم مراتب ارادتمو به فردین نشون بدم! اون بنده خدا که سرش گرم تر از این حرفا بود بشکن زنان می خوند:” آقا خودش خوب می دونه / که ما اونو از رودخونه ….” اونور کوبریکم یه قری می داد و گردنی میومد که نگو و نپرس! فردین که ساکت می شد کوبریک شروع می کرد:”این کمرررره؟! … یا فنره؟!!” .
بالاخره حالشون سر جاش اومد و رفتیم سر اصل ماجرا، کوبریک گفت :”یه طرح تو ذهنمه که خودت باید فیلمنامه ش کنیو بسازیش “، خوب حواسمو جمع کردم ببینم این چه طرحیه که کوبریک بزرگ فرصت ساختنشو به من داده. ادامه داد: (دنباله…)
Posted in طنز | ۸۹۸ Comments »