Archive for the ‘طنز’ Category

حکایت سالک جوان (۱)

دوشنبه, خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹


جوانی سنابادی شبی در خواب پیری را دید که با دست به وی اشاره کرد و گفت:”عزم سوی ما کن!” فردای آن روز جوان ره توشه برگرفت و عازم سفر شد تا پیر را بیابد . از هفت کوه و هفت دریا گذشت تا به دروازه ی نیشابور رسید. در گوشه ای مرد ژنده پوشی را دید که به سگ زرد لاغر و نحیفی نان می خوراند. نزد وی رفت و سراغ پیر را گرفت . ژنده پوش گفت:” طالب ،خویش مطلوب را یابد ، چونان این سگ ،نان را!” جوان وارد شهر شد ، در بازار مردی را دید که فیروزه ی تراش خورده می فروخت ، نشان پیر از او بگرفت و مرد اینگونه پاسخ داد:” در این دیار فرزانگان بسیارند ، هم چه فیروزه در بساط من! “ جوان متحیر شد. به گوشه ای خزید تا دمی بیاساید. نان و خرمایی از همیان بیرون کرد و خورد. خواب چشمانش در ربود . پیر فرزانه را دیگر بار در خواب دید که گفت :” تشنه در لب دجله ! این چه حالت است صاحب عقلان را؟” از خواب برجهید ، رو در روی خویش خانه ای دید که درب آن نیمه باز بود . نزدیک رفت ، دق الباب نمود، صدای پیر فرزانه از داخل خانه بیامد “ جوینده را صبر باید!” . جوان خاک بر سر گرفت و برخاکستر چله نشست.
صبح روز چهل و یکم ،پیر جوان را به داخل خانه خواند، جوان وارد شد و در گوشه ای پیر فرزانه را دید که بر پوستی نشسته و ردای سپید بر تن دارد و موی و محاسن بلندش نیز سپید است. جوان زانوی ادب بر زمین زد و مقابل پیر بنشست . پیر فرزانه چشم در چشم جوان انداخت و آنچنان نگاهی کرد که جوان در حال بیهوش شد . به هوش که آمد ، پیر وی را گفت :” تا خویش در میان بینی ، غیر نبینی!” جوان را رعشه ای در اندام افتاد ، به پیر گفت : “ای بزرگوار ! مرا پندی آموز!” پیر گفت : “ سلوک را مدارجی ست که اگر یک به یک طی ننمایی به مقصود دست نیابی ، مردی را بیاب ، که مردمان هر چه او نویسد خوانند !” جوان پرسید:” این مرد را نشان دیگری نباشد؟” پیر پاسخ داد:” موی بر سر ندارد ولیکن محاسنی در اطراف دهانش است!” جوان گفت :” نشان وی در کدام سرزمین بیایم؟”پیر دست به سوی آسمان برد و یک بلیط “فِرست کِلَس” به مقصد “ریودوجانیرو” * به جوان داد و گفت:” به بلاد کفر وارد شو! در آنجا نشان مرد می یابی!”…
ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*: معرب ریودوژانیرو!

جعفر آقا ، رژیسور سینما! (۲)

پنجشنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸

خلاصه بر خلاف میلم یه کم شکسته نفسی کردم و سعی کردم خودمو مشتاق نشون ندم ، کوبریک کلی واسه م دلیل و برهون اورد تا بالاخره قبول کردم و قرار شد فردا شب بیاد تو خوابم و بابت جزئیات و مسائل بعدی با هم قول و قرار کنیم!
فردای اونروز از خوابی که دیدم با کسی حرفی نزدم ، خودمم مطمئن نبودم که اون خواب ادامه داشته باشه! اما شب به محض اینکه خوابیدم دیدم باز همونجامو از اون ته دو نفر آواز می خونن و تلو تلو خورون میان طرف من! خوب که نیگا کردم دیدم خودشونن ، یکیشون کوبریکه اون یکی هم فردینه! خدابیامرز تو خوابم خوش تیپ بود! جلوتر که اومدن سلام و احوالپرسی کردم و سعی کردم مراتب ارادتمو به فردین نشون بدم! اون بنده خدا که سرش گرم تر از این حرفا بود بشکن زنان می خوند:” آقا خودش خوب می دونه / که ما اونو از رودخونه ….” اونور کوبریکم یه قری می داد و گردنی میومد که نگو و نپرس! فردین که ساکت می شد کوبریک شروع می کرد:”این کمرررره؟! … یا فنره؟!!” .
بالاخره حالشون سر جاش اومد و رفتیم سر اصل ماجرا، کوبریک گفت :”یه طرح تو ذهنمه که خودت باید فیلمنامه ش کنیو بسازیش “، خوب حواسمو جمع کردم ببینم این چه طرحیه که کوبریک بزرگ فرصت ساختنشو به من داده. ادامه داد: (دنباله…)

جعفر آقا ، رژیسور سینما!

جمعه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸

طرح اولیه ی این متن از چند سال پیش و دوران “چراگاه” تو ذهنم بود که البته مجال انتشار پیدا نکرد . کامنتای دو پست پیش و بحثی که سر فیلمسازی در گرفت بعلاوه ی همزمانی با جشنواره فیلم فجر باعث شد که سراغ این طرح قدیمی برم و بنویسمش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (دنباله…)