Archive for the ‘طنز’ Category

سلسله مقالات در توجیه و تفسیر اشعار و متون کهن ادبیات پارسی

چهارشنبه, دی ۸م, ۱۳۸۹

همانگونه که حضرت مولانا در اول دفتر دوم مثنوی می فرماید:”مدتی این مثنوی تأخیر شد”، روند نوشتن این سلسله مقالات نیز با وقفه ای همراه بود که صد البته باز هم به قول حضرتش در همانجا “ مهلتی بایست تا خون شیر شد” و حال پس از گذشت مدت زمانی که صرف تحقیق و مداقه گردیده ، هوده های ارزشمند حاصل آمده را مدون نموده و طبق روال سابق در اختیار علاقمندان قرار می دهم.
دریک قطعه ی ادبی اعم از نظم و یا نثر ، تک تک اجزاء در خدمت مفهوم واحده ایست که محتوای کلی آن قطعه را در بردارد، اما نکته ی بس مهمی که نبایستی در لابه بلای سهل انگاری ها و بی مبالاتی های ادبی از یاد برود آن است که هر جزء نیز به تنهایی دارای مفهوم و معنا می باشد. از کلمه گرفته تا مصراع و بیت و جمله ، هر کدام ارزش معنایی خاص خود را دارندکه گاه شاید با مفهوم کلی قطعه ی ادبی در تعارض باشد.
برای روشن شدن این مطلب مثالی را از گلستان می آورم ، آنجا که شیخ اجل می فرماید: “ سگ اصحاب کهف روزی چند / پی نیکان گرفت و مردم شد” . در اینجا به صورت مجزا به مصراع اول می پردازیم. آنگونه که از معنای مصراع مستفاد می گردد با جمله ای سوالی روبه روییم ، یعنی بایست آن را به صورت پرسشی بخوانیم ، اینگونه:” سگ اصحاب کهف ، روزی چند؟” . با این اوصاف می توان پی برد که سنت حسنه ی کرایه دادن از همان عهد دقیانوس در بین مردم رواج داشته که واحد اندازه گیری آن روزانه بوده ، بر عکس ویدئو کلوپ ها که در قدیم دستگاه های ویدئو( اعم از وی اچ اس و یا بتا مکس)و این روزها فیلم ها را به صورت شبانه کرایه می دهند.
حال این سوال پیش می آید که دلیل کرایه دادن سگ اصحاب کهف چه بوده ؟، در این مسأله بین علما اختلاف نظراست ، ابن تحت البوته( با ابن بطوطه اشتباه نشود ، ایشان از مشایخ علم توجیهند و تألیفاتی در این زمینه دارند و نمونه ای آشکارمؤید این نکته که می شود کسی از زیر بوته به عمل بیاید!) در «معجم الاعجم» معتقد است دلیل عمل انگیزه ی شخصی بوده که این اظهار نظر توسط «یعقوب ابن کلبی مراغه ای» در «الشک فی الِاوری ثینگ» مورد شک قرار گرفته و « جک نیکلسون» شک پژوه مشهور فرانسوی آن را تائید نموده هر چند بعد ها « نصیر بن ناصربن منصور حراّف » در « بدیهیات » نیاز به داشتن پول را امری بدیهی دانسته و دیگرانی نیز وی را موافق بوده اند . نصیر می گوید:« آن جنابان[ اصحاب کهف] پس از سیصد سال از خواب بیدار شده اند و نیاز به قوت لایموت داشته اند و از آنجا که پولشان دیگر ارزشی نداشته و برای ابتیاع مایجتاج نیازمند پول بوده اند سگ خود را کرایه می داده اند.» ، «ملعبی خراسانی » در « اعراض فی المغراض» نظر نصیر را رد نموده و وی را به لیچار گویی و لن ترانی بافی متهم می کند تا آنجا که می نویسد:” برو یَرِه!”
نگارنده در این فقره به نظر متقن و مستدلی بر نخورد ، حتی سال ها بعد که مریدان نصیر مقالات بی شرمانه ای را در جواب ملعبی نوشتند کسی به اصل قضیه اشاره نکرده و تنها «ابوسحر سامری» در «الحمایه المرید من المراد» نظر نه چندان قابل اعتنایی دارد و می گوید ماکسیمیلیانوس برای تامین مخارج عروسی نواده اش [ همانی که در “مردان آنجلس” ساخته ی استاد مسلم(!) سینماتوغراف، شهریار خان بحرانی ،نقشش را مهتاب کرامتی بازی می کرد] سگشان را کرایه می داده، اما همچنان این موضوع در پرده ای از ابهام است.

مورد عجیب آقا میرزا فرهاد سرکولکی

چهارشنبه, تیر ۱۶م, ۱۳۸۹

آمیز فرهاد طبق شجره نومچه ی خطی به ارث رسیده از پدرش خودشو از نوادگان ناصرالدین شاه می دونست و به همین خاطر سعی داشت تو حرکات و سکناتش مثل یه قجر با اصل و نسب رفتار کنه. به دلیل علاقه ش به “قهوه ی قجری” شیش دنگ باغ دارآبادو که اونم مثل شجره نومچه بهش ارث رسیده بود زیر قیمت فروخته بود و تو خیابون فردوسی قهوه جات فروشی باز کرده بود و تأکید داشت که دکونش هیچ وقت نباید از قهوه ی “خاچیک” خالی باشه!
داده بود دو تا قبا و کلاه از روی عکس ناصر الدین شاه واسه ش دوخته بودن و یه روز شاگرد موسیو وارطانو با دوربینش برده بود خونه وبا لباساش چند تا ژست گرفته بود و عکسا رو بعد چاپ قاب کرده بود و یکیو رو دیوار خونه نصب کرده بود و یکی رو هم تو مغازه.
همین عکس تو مغازه یه روز غائله ای درست کرد که اگه همسایه ها به موقع نرسیده بودن حکماً آمیرزا مشتریشوکشته بود، ظاهراً ماجرا اینطور بوده که مشتریه که از مشتریای قدیمی مغازه هم نبوده تا اکبر شاگرد مغازه قهوه شو واسه ش تو پاکت بریزه چشمش به عکس آمیرزا میوفته و به شوخی یه چیزی می پرونه و این وسط بنده خدا که زبونش نمی چرخیده به ناصرالدین شاه می گه “ ناصردّیشنا” ،میرزا همینو می شنفه و از پشت دخل جستی می زنه و خفت بنده خدا رو می چسبه و می گیرتش زیر مشت و لگد.بعدترم واسه هرکی که ماجرا رو تعریف می کرد می گفت یارو از ایادی “اون قزاق ولدزنا” بوده!
اواخر دوروبریا کارای عجیب و غریب از میرزا کم ندیدن ، یه چند وقتیم بودکه مبتلا به نسیان شده بودو اینو دکتر مادرشاهیان که دکتر خونوادگیشون بود و رو تابلوی مطبش نوشته بود “دارای بورد تخصصی ناسیونال” هم تأیید کرد. پشت بند همین کاراش یه روز “دن کیشوت” وار با آریای سفید رنگش رفت در مغازه و اکبر شاگردشو سوار کرد و به قصد پس گرفتن “ ایروان و نخجوان” از روسیه حرکت کردو به خیال خودش می خواست لکه ی ننگ بی کفایتیو از روی پیشونی قاجار پاک کنه که تو جاده کرج با یک تریلی تصادف کرد و … روحش شاد!

حکایت سالک جوان (۳)

سه شنبه, تیر ۱م, ۱۳۸۹

تا آنجا گفتیم که جوان در هواپیما نشانی از مردی یافت که … .
بانوی مهماندار به جوان قول داد که بعداز رسیدن به ریو به وی یاری می رساند تا استاد را بیابد . جوان با خیالی آسوده در صندلی فرورفت و خوابید.
وقتی که به ریو رسیدند ، در فرودگاه ، بانوی مهماندار به جوان گفت :”من شما را نزد ناشر کتابهای استاد خواهم برد” و رفت تا یک تاکسی بگیرد. جوان جلوی درب خروجی فرودگاه شغالی را دید که مشغول پیداکردن غذا در سطل زباله بود ، شغال دست از کار کشید و رو به جوان گفت:” این نیز چونان دیگران، همچون من که برادر آن سگ زردی هستم که در دروازه ی شهر نیشابور دیدی که مرد ژنده پوشی به او نان می خوراند!” جوان حیرت زده به فکر فرو رفت که صدای بانوی مهماندار او را به خود آورد ، هر دو سوار تاکسی شدند و به آدرسی رفتند که در شناسنامه کتاب درج شده بود.
در آنجا مرد ناشر با کلی ناز و نوز(!) شماره تلفن استاد را به آنها داد . بانوی مهماندار آدرس را به راننده ی تاکسی داد و به او سفارش کرد که جوان را به آن آدرس ببرد ، جوان از وی بسیار تشکر نمود و خداحافظی کرده سوار تاکسی شد و به سمت خانه ی استاد به راه افتاد.
در بین راه مردراننده تاکسی به جوان گفت :”شما بسیار شبیه به «دکتر سوکراتس» هستید!” جوان گفت:” آیا ایشان طبیب حاذقی هستند؟!” راننده جواب داد:” بی خیال بابا!” .
وقتی به خانه ی استاد رسیدند ، راننده ی تاکسی خداحافظی کرد و رفت ، جوان در زد و صاحبخانه که همانا “پائولو کوئلیو” بود در راباز نمود و از جوان با روی خوش استقبال کردو وی رابه داخل خانه برد .
پس از ساعتی گپ و گعده در پشت میز و صرف قهوه و نان شیرمالی که جوان در همیان داشت، جوان پرسید: “ استاد ! آیا امکان دارد من دیگر کتابهای شما را نیز مطالعه نمایم ؟” کوئلیو پرسید:” کیمیاگر را خوانده ای؟!” جوان پاسخ داد:” نه!” کوئلیو گفت:” نیم عمرت بر فنا! بذار بیاورم بخوان ببین عجب چیزی به رشته ی تحریر در آورده ام!” و رفت واز داخل کتابخانه کتاب کیمیاگر با ترجمه ی”دل آرا قهرمان” را آورد و داد به جوان و گفت :” تا تو این را میخوانی من هم بروم خرت و پرت بگیرم و بیایم ناهار درست کنم!”
جوان با اشتیاق فراوان شروع به خواندن کرد ، آنقدر با علاقه می خواند که حتی هنگام صرف ناهار نیز مشغول خواندن بود ، قرص خورشید رو به سیاهی می شد که جوان کتاب را به اتمام رساند، ولی فکری عجیب ذهنش را درگیر کرده بود! قصه ی کتاب کیمیاگر بسیار برایش آشنا بود! مطمئن بود که قبلآ جایی دیده و یا شنیده است ، آنقدر به ذهنش فشار آورد تا بالاخره یادش آمد که آن را کجا خوانده ، اما حیرت زده بود که چگونه چنین شباهتی ممکن است؟!! آسیمه سر به آشپزخانه رفت و به کوئلیو که پیش بند بسته بود و مشغول آماده نمودن شام بود گفت:”استاد! آیا شما دفترششم مثنوی معنوی را خوانده اید؟!” کوئلیو طوری که انگار صدای جوان را نشنیده از وی پرسید:” نظرت در مورد استیک آبدار و زیتون تازه و وودکای نیکولف برای شام چیست؟!” جوان گفت :”متشکرم استاد هرچه باشد می خوریم ، اما نگفتید، آیا شما دفترششم مثنوی مولانارا خوانده اید؟!” کوئلیو این بار با صدای بلند و لحنی عصبانی سوالش را تکرار کرد :” نظرت در مورد استیک آبدار و زیتون تازه و وودکای نیکولف برای شام چیست؟” و به چشمان جوان خیره شد، جوان که حیرت زده شده بود، مات و مبهوت جواب داد:” بسیار عالیست ، منتها با اجازه تان من آب را به وودکا ترجیح می دهم!”.
در تمام مدتی که شام می خوردند ، جوان متحیر و غمگین بود و از روی بی حوصلگی به سوالهای کوئلیو که سعی در تغییر حال و هوای جوان داشت پاسخ می داد . آن شب گذشت و فردا صبح جوان از کوئلیو خداحافظی کرد و به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شده به نیشابور بازگشت!…

ادامه دارد.