جمعه, مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

پدیدآورنده یا مخاطب؟ مقصر اصلی تولید آثار فرهنگی – هنری بی ارزش و سخیف کدام گزینه است؟
اگرسالهای دهه ی ۶۰ و ۷۰ را به خاطر داشته باشید ، حتماً به یاد دارید سریالهایی را که در زمان پخششان با استقبال زیاد مخاطب مواجه می شدند ،آثاری که تماشای آنها باعث خلوت شدن خیابان ها می شد و گفت و گو در موردشان نقل محافل مردم. از استثناءها که بگذریم ، می توان گفت تعدادی از همان سریالها که مردم را پای تلویزیون می نشاندند فاقد استانداردهای کیفیتی بودند، اما به دلایل مختلف مورد توجه قرار می گرفتند.
شاید اصلی ترین دلیل اقبال این سریالها در جذب مخاطب عدم وجود فضای رقابتی بود، مردم برای پر کردن زمان فراغت و استراحتشان چاره ی دیگری جز تماشای این سریالها نداشتند.با این فرض می توان اینگونه تصور کرد که ضعفهای این تولیدات از چشم مخاطب پنهان نمانده بوده ولی به دلیل اینکه جایگزینی برای آن پیدا نمی کردند به ناچار به تماشای این آثار می نشستند!
اگر فرض بالا درست باشد پس تکلیف استقبال مخاطب از سریالهای بی ارزش این سالها چیست؟ آیا باز هم عدم وجود جایگزین مناسب را می توان بهانه کرد؟ وقتی دسترسی به جدیدترین فیلمهای سینمای ایران و جهان و یا صدها شبکه ی ماهواره ای به سادگی امکان پذیر است باز هم می توان گفت که اجباری از نوع عدم وجود جایگزین مناسب باعث توجه مردم به این تولیدات می شود؟
اگر سرنوشت « یانگوم» و« نرگس» برای مردم اهمیت پیدا نمی کرد آیا باز هم تهیه و پخش «جومونگ» و «دلنوازان» و «رستگاران» و این اواخر «فاصله ها» و « تاوان» با چند ده نکته ی اخلاقی* به لیست افتخارات صدا و سیما اضافه می شد؟!
چه کسی مقصر است وقتی «احسن القصص» قرآن کریم به ضعیف ترین شکل ممکن به تصویر کشیده می شود و مورد توجه مردم قرار می گیرد؟
همانگونه که در سطر اول این نوشتار آمده است این معضل گریبان دیگر تولیدات فرهنگی – هنری مان را هم گرفته و معلوم نیست که “داشتن مخاطب” تا چه موقع بهانه ای برای پدیدآمدن اینگونه آثار خواهد بود.
*:ضرغامی در مراسم تقدیر از دست اندرکاران سریال رستگاران گفت: بر اساس گزارش مرکز نظارت و ارزیابی سازمان صدا و سیما این مجموعه تلویزیونی توانسته ۴۲ پیام ارزشمند اخلاقی را به صورت مؤثر و باورپذیر به جامعه منتقل کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوانندگان دائمی این صفحه حتمآ متوجه تغییر (بدون دلیل) لحن نوشتاری نگارنده شده اند، پس لطفآ به گیرنده های خود دست نزنید، اشکال( اگر باشد) از فرستنده است!

Posted in دیدگاه | ۳۵ Comments »
سه شنبه, تیر ۱م, ۱۳۸۹

تا آنجا گفتیم که جوان در هواپیما نشانی از مردی یافت که … .
بانوی مهماندار به جوان قول داد که بعداز رسیدن به ریو به وی یاری می رساند تا استاد را بیابد . جوان با خیالی آسوده در صندلی فرورفت و خوابید.
وقتی که به ریو رسیدند ، در فرودگاه ، بانوی مهماندار به جوان گفت :”من شما را نزد ناشر کتابهای استاد خواهم برد” و رفت تا یک تاکسی بگیرد. جوان جلوی درب خروجی فرودگاه شغالی را دید که مشغول پیداکردن غذا در سطل زباله بود ، شغال دست از کار کشید و رو به جوان گفت:” این نیز چونان دیگران، همچون من که برادر آن سگ زردی هستم که در دروازه ی شهر نیشابور دیدی که مرد ژنده پوشی به او نان می خوراند!” جوان حیرت زده به فکر فرو رفت که صدای بانوی مهماندار او را به خود آورد ، هر دو سوار تاکسی شدند و به آدرسی رفتند که در شناسنامه کتاب درج شده بود.
در آنجا مرد ناشر با کلی ناز و نوز(!) شماره تلفن استاد را به آنها داد . بانوی مهماندار آدرس را به راننده ی تاکسی داد و به او سفارش کرد که جوان را به آن آدرس ببرد ، جوان از وی بسیار تشکر نمود و خداحافظی کرده سوار تاکسی شد و به سمت خانه ی استاد به راه افتاد.
در بین راه مردراننده تاکسی به جوان گفت :”شما بسیار شبیه به «دکتر سوکراتس» هستید!” جوان گفت:” آیا ایشان طبیب حاذقی هستند؟!” راننده جواب داد:” بی خیال بابا!” .
وقتی به خانه ی استاد رسیدند ، راننده ی تاکسی خداحافظی کرد و رفت ، جوان در زد و صاحبخانه که همانا “پائولو کوئلیو” بود در راباز نمود و از جوان با روی خوش استقبال کردو وی رابه داخل خانه برد .
پس از ساعتی گپ و گعده در پشت میز و صرف قهوه و نان شیرمالی که جوان در همیان داشت، جوان پرسید: “ استاد ! آیا امکان دارد من دیگر کتابهای شما را نیز مطالعه نمایم ؟” کوئلیو پرسید:” کیمیاگر را خوانده ای؟!” جوان پاسخ داد:” نه!” کوئلیو گفت:” نیم عمرت بر فنا! بذار بیاورم بخوان ببین عجب چیزی به رشته ی تحریر در آورده ام!” و رفت واز داخل کتابخانه کتاب کیمیاگر با ترجمه ی”دل آرا قهرمان” را آورد و داد به جوان و گفت :” تا تو این را میخوانی من هم بروم خرت و پرت بگیرم و بیایم ناهار درست کنم!”
جوان با اشتیاق فراوان شروع به خواندن کرد ، آنقدر با علاقه می خواند که حتی هنگام صرف ناهار نیز مشغول خواندن بود ، قرص خورشید رو به سیاهی می شد که جوان کتاب را به اتمام رساند، ولی فکری عجیب ذهنش را درگیر کرده بود! قصه ی کتاب کیمیاگر بسیار برایش آشنا بود! مطمئن بود که قبلآ جایی دیده و یا شنیده است ، آنقدر به ذهنش فشار آورد تا بالاخره یادش آمد که آن را کجا خوانده ، اما حیرت زده بود که چگونه چنین شباهتی ممکن است؟!! آسیمه سر به آشپزخانه رفت و به کوئلیو که پیش بند بسته بود و مشغول آماده نمودن شام بود گفت:”استاد! آیا شما دفترششم مثنوی معنوی را خوانده اید؟!” کوئلیو طوری که انگار صدای جوان را نشنیده از وی پرسید:” نظرت در مورد استیک آبدار و زیتون تازه و وودکای نیکولف برای شام چیست؟!” جوان گفت :”متشکرم استاد هرچه باشد می خوریم ، اما نگفتید، آیا شما دفترششم مثنوی مولانارا خوانده اید؟!” کوئلیو این بار با صدای بلند و لحنی عصبانی سوالش را تکرار کرد :” نظرت در مورد استیک آبدار و زیتون تازه و وودکای نیکولف برای شام چیست؟” و به چشمان جوان خیره شد، جوان که حیرت زده شده بود، مات و مبهوت جواب داد:” بسیار عالیست ، منتها با اجازه تان من آب را به وودکا ترجیح می دهم!”.
در تمام مدتی که شام می خوردند ، جوان متحیر و غمگین بود و از روی بی حوصلگی به سوالهای کوئلیو که سعی در تغییر حال و هوای جوان داشت پاسخ می داد . آن شب گذشت و فردا صبح جوان از کوئلیو خداحافظی کرد و به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شده به نیشابور بازگشت!…
ادامه دارد.
Posted in داستان, دیدگاه, طنز | ۲۷۹ Comments »
سه شنبه, خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹

تا آنجا گفتیم که جوان به امر پیر فرزانه راهی بلاد کفر شد… .
واما ادامه ی حکایت : جوان به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شد . ساعتی از شروع پروازشان نگذشته بود که سالک جوان از دیدن فیلم “تایتانیک” ملول گشت و از آنجا که حوصله ی شنیدن ” سونات شماره چهار ویوالدی ” را نداشت ، بانوی مهماندار را فراخواند و از وی طلب یک لیوان نوشیدنی بدون الکل کرد. بانوی مهماندار وقتی نوشیدنی را آورد، به جوان پیشنهاد داد که اگر مایل است برایش کتاب بیاورد تا باقی راه را به مطالعه مشغول گردد.
جوان پذیرفت و بانوی مهماندار رفت و یا یک کتاب بازگشت . بانوی مهماندار کتاب را به جوان داد و گفت:” این کتابیست که خیلی ها مشتاق خواندن آنند! هنوز مدت زیادی از انتشارش نگذشته ، این آخرین شاهکار استاد است!”
نام کتاب ” والکیریها “بود! جوان متعجب از اینکه این چه کتابیست که ملت اینهمه شیفته ی آن گشته اند . کتاب را تورقی کرد تا به صفحه ی آخر آن رسید. بر روی جلد پشت کتاب عکس نویسنده را به زیور طبع آراسته بودند! جوان لختی در عکس تامل کرد و آنگاه رهنمودهای پیر را به خاطر آورد، صاحب عکس موی بر سر نداشت و ریشش تنها اطراف دهانش را پوشانده بود! صدای پیر در گوش جوان می پیچید:” او مردیست که هر چه نویسد مردمان خوانند!” آری خود او بود ، بانوی مهماندار هم گفته بود که خیلی ها مشتاق خواندن این کتابند! جوان که دست از پای نمی شناخت فریاد برآورد “یافتم! … یافتم!” .
مسافران هواپیما با تعجب جوان را می نگریستند ، جوان کمربندش را باز نمود و با هیجان مسافر بغلی را در آغوش گرفت و گفت:” منت خدای را !… حتمآ این خواست او بود که بانوی مهماندار این کتاب را برای من بیاورد!” و به طرف بانوی مهماندار برگشت و گفت :” از شما بسیار سپاسگذارم بانو! خدایتان اجرتان دهد!… حال از شما درخواستی دارم که اگر آن نیز اجابت نمایید مرا سخت شرمنده ی خویش فرموده اید!” بانوی مهماندار با تردید پرسید:” چه درخواستی؟!!” جوان گفت :” مرا یاری دهید تا سرای استاد بیابم!”…
ادامه دارد.
Posted in داستان, دیدگاه, طنز | ۳۹ Comments »