Archive for the ‘دسته‌بندی نشده’ Category

آوازه خوان سرزمین خورشید، در گذشت.

یکشنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاست
که می خوادعاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

” بدرود” با صدای زنده یاد نوری

باز تکراری از این گونه که رسم من وتوست
نوشدارویی از آن دست که می دانی بود!

« محمد علی بهمنی»

محال که “سیمرغ”قفس داشته باشد*

چهارشنبه, مرداد ۶م, ۱۳۸۹


رژیسورم اگه هس! باس اصلش باشه !…غیرش غلطه!باس رفاقت و مرام و معرفت از وسط چارکلوم حرفش و چارتا عکسش چنگ بزنه به این دل لامصب!…باس آرتیست فیلماش تنها باشه!تنها که نه! رفیقی!…عشقی!… باس زخم بخوره! از نالوطی… از نارفیق !باس نعره بزنه و “قیصر” و بطلبه و پاشنه ی “پاشنه تخم مرغی” رو ور بکشه !…توفیری نداره!”آب منگل” یا “مهیاران”!باس بادسته سفید زنجونش! خون نالوطی و بی ناموسو بریزه!…باس “سید”ش “قدرت” داشته باشه!باس “به چیزی که دل نداره دل نبنده”!باس”یه جورایی درس و حسابی کلکش کنده شه! یک کلوم بگم و ختمش کنم ، رژیسور باس «آق مسّود کیمیایی» باشه !

هشتم مرداد،روز تولد کیمیایی شصت و نه ساله .

*:عنوان  مقاله ای از «مسعود کیمیایی»

تأثیر پذیری

یکشنبه, تیر ۲۷م, ۱۳۸۹


پسر بچه هشت- نه ساله بود، نه اینکه فقط تو هشت نه سالگی اینطوری بود ، نه !اینی که الان می خوام تعریف کنم بعدترم که بزرگتر شد شده بود عادتش ، شده بود جزء ،چه می دونم، شاید شخصیتش.
بچه های تو این سن و سال ، از خداشونه که یه روز تعطیل باشه و از درس و مشق خبری نباشه! به نظرم نه فقط تو بچگی ، آدما بزرگم که می شن از تعطیلی خوشحال می شن! پنج شنبه ها که می شد ، فرقی نمی کرد که شیفت عصر باشه یا صبح ،وقتی زنگ آخر می خورد و راه میوفتاد که بره خونه ، تو مسیر خونه ، تو اتوبوس، تا میومد به برنامه کودک و کارتونای فردا که جمعه بود فکر کنه و از اینکه فردا تعطیله و از مدرسه و مشق خبری نیست لذت ببره بلافاصله کنج ذهنش میومد که نه بابا! همچین خبریم نیست، چشم به هم بذاره می شه جمعه عصر و دوباره باید از اینکه تعطیلی تموم شده و فرداش باید بره مدرسه حس بدی داشته باشه! این فکر از کنج ذهنش شروع می شد و کم کم تمام ذهنشو می گرفت و اوقاتشو تلخ می کرد. به همین سادگی امکان لذت بردن از یک روز تعطیلو از خودش می گرفت .
با بقیه لذتاشم همین کارو می کرد ، مثلاً وقتی لقمه ی اول ساندویچ کالباسو – که عاشقش بود – گاز می زد به حس بد بعد تموم شدن ساندویچش فکر میکرد و با هر قُلپ سر کشیدن شیشه ی کوکا از اینکه قد قسمت سیاه رنگ شیشه داره کوتاه می شه حالش گرفته می شد و باز هم به همین سادگی… .
به همین سادگی یاد نگرفت که از چیزای خوب زندگیش مثل آدم لذت ببره و به فانی بودنش فکر نکنه! شاید اونروزا که تو بچگی کارتون “ماجراهای گالیور” رو نگاه می کرد نمی دونست که شخصیت “گلوم” اینقدر روش تاثیر می ذاره!
اون بچه منم!*
____________________
* : به تقلید از شمس تبریزی که می گه : آن خط سوم منم!