Archive for the ‘داستان’ Category

میتی سوسول

شنبه, آبان ۹م, ۱۳۸۸
[مهر۸۸ -جلوی در ورودی زندان اوین]
سرباز دررا باز کرده بیرون می آیدومی ایستد ،پشت سرش مردی بیرون می آید، کفش پاشنه تخم مرغی ورنی مشکی ،شلواردمپا گشاد مشکی، پیراهن یقه خرگوشی سفید به تن داردویک ساک آبی دردست . مسعود به سرعت  جلو می آید ومی گوید:
- چطوری نالوطی؟!!
-نوکرتم !…تویی؟!!

فری ساک رازمین می اندازد یکدیگررادرآغوش گرفته می فشارند.فری خودرا ازبغل مسعود بیرون می کشد بادودستش شانه های مسعود را می گیردو می گوید:

-بدجوری شکستی شدی رفیق!
-شکست ما هرچی باشه از شکست شوما بیشتر نیست!
چند لحظه ساکت می ماند و ادامه می دهد:
- ۲۵ سال حبس واسه نفله کردن یه نالوطی ،مردیه به مولا!
فری آرام و شمرده  می گوید:
-صد سالش فدای سررفیق!
مسعود ساک را ازدست فری می گیرید ومیگوید:
-زندون بیرونشم خوبیت نآره !بریم دآش!
وخودش راه می افتد. در آن طرف خیابان یک آریای آبی زیر سایه درخت پارک شده، درراباز می کند وسوار می شود .ساک راروی صندلی عقب می اندازدقفل در جلو را زده درراتا نیمه باز می کندونیم خیز بیرون آمده می گوید:
- ماشین وراننده ش دربست در خدمت!
-رخش ورستمه به مولا!
-نه لوطی! دیگه کسی ازاین رخشا سوار نمی شه !
-رستم هرچی سوارشه همون رخشه ، اصل رستمه که خود با مرامتی!
…درراه فری مات ومبهوت خیابانها وآدمها را نگاه می کند.مسعود گهگاه توضیحی درموردچیزهایی که می بیند به او می دهد.فری همچنان مبهوت است.
[داخل یک قهوه خانه حوالی بازار]
…دودقلیان وسیگار وصدای قناری در قفس.صدای استکانها و حرف زدن مشتریهابه همراه صدای رادیو که اخبار پخش می کند فضارا پرکرده.هردو روبه روی هم پشت میز نشسته اند مسعود با لبه ی استکان ور می رود آن را اندکی به هوا بلند می کندوبه سمت پایین رو ی نعلبکی رها می کند…فری همچنان مبهوت مشتاق شنیدن است .مسعودبه حرف میآید:
-…خودت که دیدی بعد ۵۷ سروشکل همه چی کم کم عوض شد،وقتی تو میتی(مهدی) سوسولو کاردیش کردیو گرفتنت خیلی این در اون در زدم که بکشمت بیرون ولی نشد. می گفتن قتل نفسه !آخرشم نفهمیدم نفس که؟! میتی که نفس نبود! هرچیم گفتم باباطرف بی ناموس بوده چش ناپاک بوده !کسی تحویل نگرفت!دوسه باریم اومدم درزندون گفتن فقط فامیلش! گفتم بابا من فامیلش! همه کس و کارش!گوش نگرفتن!…
آهی می کشد مکثی می کند وادامه می دهد:
-تو که افتادی حبس تا ۴۰ روز حجله ی میتی سوسول سر چارسو علم بود وهرکی می دید سلام وصلوات می کرد ،اینگار نه اینگار که روزی روزگاری این بابا…!بعضیا م می گفتن فری مهدی رو شهیدش کرده !!!اینقد گفتن و گفتن  استوار لب واکرد که فری هیچکاره بوده !
فری که تمام مدت چشم به لب مسعود دوخته  و فقط گوش می کند می گوید:
- توی این چند ساله پامو اززندون بیرون نذاشتم تو کارگاه خیاطی یادم دادن و همونجا کارمیکردم. بقیه که مرخصی می رفتن  یا اونا که تازه حبس می شدن  می گفتن بیرون خیلی عوض شده .ولی حالاکه باچشم دیدم فهمیدم که واقعآعوض شده!نه ماشینا نه خونه ها نه خیابونا ونه آدماش! هیچکدوم مثل اون موقعا نیس چی شده لوطی؟!
جمله ی آخر را با حسرت می گوید وبه نقطه ای اززمین خیره می شود انگار که منتظر جواب نیست.
- همون ۵۹ که تو افتادی حبس جنگ شد .حتماشنیدی ،ولی ندیدی،گرفتن وبردن و خوردن، اولاش بدجور قرو قاطی بودآخرش هم که معلوم شد بعضی خودیا هم دشمن بودن ! خلاصه تموم شدو و زمونه چرخید وچرخید تااینطوری شد که می بینی .دیگه تهرون مثل قبل نیست ،شمرون و امامزاده که اون وقتا چارتا ماشین عوض می کردیم  تابریم حالا افتاده وسط شهر، آدما شم که می بینی ،شهر شده پرمیتی سوسول !!!
-تو حبس با خودم میگفتم چار بار که آفتاب بیفته لب دیفالو بره همه یادشون می ره که ما کی بودیم و چی هستیم!! !یادشون می ره که حکایت تیزی کشیدن ما چی بود ،یادشون میره که تیزی رو واسه دل خودمون  نکشیدیم  که مردی مرد اونه که اگه کاری می کنه واسه همه باشه نه واسه خودش!
با جرعه ای از چای گلویی تازه می کند وادامه می دهد:
-ازبچه محلا چه خبر؟استوار؟ حسن قیچی ؟بقیه؟!
-چی بگم ؟… چی بگم با حیا؟…بعد اون ماجرا وقتی جنگ شد خیلیا رفتن جنگیدن ،ازمحل خودمون آسدهاشم رفت، اون چندساله ی جنگ که ماندیدیمش ولی بعدا خبرشو گرفتم که یه جا کار می کنه به قول خودش کار خدماتی! چه می دونم به مولا!آدم آتیش می گیره!حسن قیچی سلمونی رو فروخت به معمارو ازگذر رفت ، می گن زده تو کار ساخت وساز ؛ هرمزم دیگه دیشلمه دست جماعت نمی ده و می گن رفته قاطی شهرداری چیا ! استوارم ترفیعشوکه گرفت  ازمحل رفت ،می گفتن شمرون خونه خریده وضعشم خوب شده! اصغرقصابم گوشت و ساطور زمین گذاشته و کیف و کتاب دست گرفته!می گن به مردم درس می ده ! چی ؟! خدا میدونه! ؛پسرحاجی آسایش هم که واسه خودش دفتردستکی راه انداخته و کاسبی می کنه و کیا بیا داره !
مکثی می کند سرش را پایین می اندازد و آرام ادامه می دهد :
-ازچشات خوندم که منتظری اینو بشنوی اماروم نشد که همون اول بگم.ریحانه و مادرش همون ۵۹ اسباب کشیدنو رفتن خیلی این در اون درزدم  که نشونی چیزی ازشون بگیرم ولی نشد.اونم یه جورایی تو بازی ما بود، منتها زنونش!
مکثی می کند، زیرچشمی به فری نگاه می کند وادامه می دهد :
هنوزم خاطرشو می خوای؟!
فری که هنوز در شوک تمام چیزهایی است که دیده و حرفهایی که شنیده آرام می گوید:
-بعد این چند سال!… حالا فقط خاطره شو می خوام!
***
[قبرستانی درحومه شهر]
صدای کلاغ،صدای شیون وگریه دردورتر، صدای پیرمرد ی که قرآن می خواند با تکرار آهنگین آیه ی ((…فبای الا ربکما تکذبان))فضایی موهوم راایجاد کرده است. باد ملایمی صورتها را نوازش می دهد، دوسنگ قبر با فاصله ی کمی ازهم، برروی یکی نوشته شده: (شادروان فری تولد ۱۳۳۰-وفات ۱۳۵۹)وبرروی دیگری (شادروان  مسعود تولد ۱۳۳۲ – وفات ۱۳۶۱) فری و مسعود بالای سنگ قبرها ایستاده اند مسعود می گوید: ((۵۹که تورواعدام کردن دیگه حال وحواس تو گذر موندنو نداشتم. خودمم نفهمیدم اون دوسه سال چه جوری گذشت ولی هرجور بود بالاخره سنگ مارو هم گذاشتن بیخ سنگ خودت!! اینجا معمولآکسی نمیاد …
***
دختر بچه ای با لباس وظاهری نه چندان آراسته  برروی  سنگ قبر مسعود و فری لی لی بازی میکند…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه ی شخصیت های این داستان واقعی هستند اما در زمان ۳۴ سال به عقب برگشته اند !

Happy end یعنی پایان ِ خوش ( جلد دوم )

شنبه, مهر ۲۵م, ۱۳۸۸

« من! سیندرلام!»  حسن گفت:« به! به! چه با کمالات،اینجا چی کار می کنین این وقت شب؟!» دختر گفت :«من راستش! … راستش!!!…» حسن حرفشو قطع کرد و با لحنی نگران پرسید:« نکنه ار خونه فرار کردی؟» دختر که بهش برخورده بود یه خورده خودشو جمع و جور کرد و با لحن جدی گفت:« این حرفها چیه که می زنی آقا!؟ من که دختر فراری نیستم!!!» حسن گفت:« وای این چه حرفیه!؟ من که اینو نگفتم، فقط پرسیدم!» دختر لحن جدیشو عوض کرد و با هیجان ادامه داد:« من رفته بودم قصر، مهمونی پسر پادشاه، وای نمی دونی که چقدر باشکوه بود .همه جا نور ،همه جا رنگی ،همه جا گل، همه جا شیرینی ، تازه از همه مهمتر وقتی بود که شاهزاده منو برای والس دعوت کرد» چشماشو بست و شروع کرد به حرکات موزون و ملایم انجام دادن و از این طرف به اونطرف می رفت و آهنگیو زیر لب زمزمه می کرد ،حسن هم که خوشش اومده بود مات و مبهوت تماشا می کرد که ناگهان دختر به خودش اومد و وایستاد ،دستاشو زد به کمرش و سر حسن داد زد که: (( اوهوی!!! به چی اینجوری زل زدی؟)) حسن دستپاچه شد و گفت:« خب بعد چی شد؟» دختر که سریع تغییر حالت می داد این بار با لحنی غمگین ادامه داد:« هیچی.ساعت دوازده شد و محبور شدم از قصر بزنم بیرون» حسن پرسید:« مجبور چرا؟»

دختر رفت کنار درختی نشست و شروع کرد به تعریف کردن که دختر یه آدم ثروتمند بوده و پدرش بعد از مرگ مادرش با نامادری اش ازدواج می کنه  و پدرش می میره و نامادری و دختراش اذیت و آزارش می کنن و ماجرای مهمونی دیشب و فرشته ی چاق و مهربون که خیلی کمکش کرده . . .
. . . حسن هم ماجرای خودشو برای دختره  تعریف کرد .این تعریف کردنا اینقدر طول کشید تا کم کم هوا روشن شد  . . .
توی این حرف زدنا هر چند وقت یک دفعه یکی خودشو برای اون یکی لوس می کرد تا به حساب خودش دل اون یکیو ببره . حسن که حالا دیگه روی علفا  کنار درخت دراز کشیده بودو دوتا دستاشو زیر سرش گذاشته بود و به آسمون نگاه می کرد از دختره پرسید:« ببینم برای تو مهمه که من کچلم ؟!!» دختره گفت:« نه !اصلا! . . . اتفاقآ بعضی از کچلا خیلی جذابن ! مثلا همین یول براینر» حسن تا این حرفو شنید سریع سرشو برگردوند طرف دختره و گفت:« این یارو که  می گی همین شازدهه ست ؟!»  دختر گفت:« نه بابا توام ! یول براینر هنر پیشه اس!»  حسن که خیالش راحت شده بود  از اینکه با یه هنرپیشه مقایسه شده احساس خوبی پیدا کردو دوبار برگشت و به آسمون خیره شد و مشغول خیالبافی  شد که یکهو متوجه شد که دختر از جاش پاشده و داره لباسشو می تکونه تا بره ،هول شد و از جاش پرید و وایستاد و گفت :« چی شد یهو؟!» دختر جواب داد:« هیچی دیگه ،می خوام برم!»
حسن گفت:« نه تو رو خدا! اگر تو بری تکلیف من چی می شه؟» دختر در حالیکه سعی می کرد خودشو لوس کن گفت:« شوخی نکن بذار برم!» حسن گفت:« می خوای با من بیای بریم چار تپه؟» دختر گفت :« چار تپه … چارتپه !… چار تپه که میگن جای قشنگیه اما مردمش بدن» *حسن گفت:« بابا خودمو خودتو عشقه به مردم چی کار داریم؟» دختر با همون لحن لوس ادامه داد:« ولی تکلیف خونه ام چی می شه؟ اونا که خبر ندارن!» حسن گفت:« کی ؟زن بابات اینا رو می گی» دختر حرف حسنو قطع کرد و گفت:« زن بابا نه ،نامادری!» حسن ادامه داد:« خیلِ خُب همین که تو می گی، نگران نباش ما با هم می ریم چارتپه یه چند وقت بعدش با ننه م می ریم خونتون بهشون خبر می دیم!» و دست در دست هم در افق گم شدن .

اونا که از اونجا دور می شدن فرشته ی چاق و مهربون و غول غول پیکر که تمام  مدت پشت بوته ها قایم شده بودن و به حرفای حسن و سیندرلا گوش می دادن  از مخفیگاهشون اومدن بیرون و به مسیری که اونا می رفتن خیره شدن، فرشته ی چاق و مهربون پرسید:« مطمئنی کار درستی کردی؟» غول جواب داد:« آره بابا!!»

« پس تکلیف اون شاهزاده ی بد بخت چی می شه؟»
« ولش کن بابا بچه مایه دار سوسولو! تازه واسه اون آناستازیا رو در نظر گرفتم! »
«همین کارارو می کنی که خدای آرزوها می چپوندت توی شیشه!!! »

ننه کنار تنور نشسته بود و نون می پخت که در باز شد و حسنو بعدش سیندرلا وارد حیاط شدن ننه که از دیدن حسن خوشحال شده بود دوید و پسرشو بغل کرد و ماچ و بوسه و این حرفا که یکهو چشمش به سیندرلا افتاد و با تعجب گفت :« ننه حسن جان! مادر! پی سیب رفته  بودی ، با هلو برگشتی!؟!» حسن گفت:« آره مادر می پسندیش! اسمش سیندرلا س!» ننه گفت:« وا! مادر این که اسم جک و جونوره!» سیندرلا که مثلاٌ خجالت می کشید و نگاهشو از زمین بر نمی داشت ،با صدایی آروم  و با ناز گفت:« سلام مادر!» ننه ی حسن جواب داد:« سلام عروس گلم !الهی ننه فدای قدت بشه ماشا ا. . . ماشاا. . .» و خودشو تو بغل سیندرلا انداخت و ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن و اینا!
پنج سال بعد
سیندرلا لب پاشویه نشسته بودو در حالی که بچه یک ساله اشو به پشتش بسته بود توی تشت  رخت می شست و سه تا بچه ی قدو نیم قد تو حیاط دنبال هم می کردن و تو سر و کله ی هم می زدن که یکهو یه چیزی افتاد توی آب حوضو آب پاشید روی سیندرلا ، سیندرلا داد زد: « ای تو کله ی کچل باباتون! پدرمو درآوردین ذلیل مرده ها! صبح تا شب هی بشور هی بساب ،ذله شدم تخم سگا!!!» ننه که توی ایوون کنار حسن نشسته بود و سیب پوست می کرد ، رو کرد به حسن و گفت:« قربون قدشون بشم شیطونیاشونم به خودت رفته». سیندرلا نگاهش افتاد به حوضو لبخند تلخی روی لبش نشست ، بچه هاکفش بلورین مامان سیندرلا رو توی حوض پرت کرده بودن!

*: ر.ک:اولین فیلم ناطق سینمای ایران، “جعفر و گلنار” یا همون ” دخترلر”

Happy end یعنی پایان ِ خوش ( جلد اول )

چهارشنبه, مهر ۲۲م, ۱۳۸۸

ننه خودشم دلش به این کار رضا نبود، اما چاره ای نداشت، به نظر خودش وبقیه این تنها راه علاج مشکل تنبلی حسن بود .   حسن آخرین سیب روی چارچوب درو برداشت پاشو از در خونه گذاشت بیرون تا سیب بعدی رو هم برداره که یهو ننه از کمینگاهش ، که پشت تنور بود ، پرید بیرون و در خونه رو بستو کلونشو انداختو منتظر شد ، منتظر شد تا صدای داد و بیداد حسنو بشنوه .چند دقیقه گذشت. نخیر ،خبری نشد !دیگه طاقت نیوورد و داد زد :« ننه حسن ! کجا موندی ؟! » « اینجام ،کنار در نشستم!» ننه تعجب زده ادامه داد : « من درو بستم،نفهمیدی ؟ » حسن گفت : « کچلم ، خنگ که نیستم ! » ننه گفت: « آخه ! » حسن حرفشو قطع کرد و ادامه داد :« آخه نداره ! تابلو بود نقشه ای تو سرِته وگرنه  تو این موقع سال که یه دونه سیب تو خونه کدخدا هم پیدا نمی شه ! این همه سیب اینجا چی کار می کرد ؟» ننه گفت : « ننه قربونت بشه ! من اینکارو واسه خودت کردم ! بلکم اینطوری تنبلی از سرت بپره بری پی یه کسب و کاری ! چه می دونم ،از این بطالت و بیکاری در بیای !» حسن بی حوصله گفت :« لا اقل یه تیکه نونی چیزی بده که تا کار گیر بیارم از گشنگی نمیرم!» ننه یه لحظه مکث کرد و  گفت:« نه ننه !می ترسم درو باز کنم چشمم تو  چشت بیفته دلم بسوزه رات بدم بیای تو. بعدشم اون همه سیب از رو زمین جمع کردی تا اونا رو بخوری ان شاا … کار گیر میاری!»
حسن که فهمید مرغ ننه یه پا داره یکی از سیبایی رو که توی دامنش ریخته بود برداشت و گاز زد.همون جور که پایین دامنشو بالا گرفته بود تا سیبا زمین نریزه راه افتاد.کوچه  پس کوچه ها رو رفت و رفت تایهو به خودش اومد دید دم دروازه دهشون رسیده، با خودش فکر کرد توی ده خودشون که از کار و بار خبری نیست ،گاز محکمی از آخرین سیبی که براش مونده بود زد و با عزمی جزم پاشو از دروازه ده بیرون گذاشت .
یه روز گذشت ، دو روز ، سه روز ، حسن آواره ی بیابونا شده بود .دیگه خستگی و گرسنگی امانشو بریده بود ، روز چهارم سر ظهر که آفتاب مستقیم می خورد به سر کچلش و دیگه طاقتش طاق شده بود ، چشمش افتاد به یه بطری شیشه ای که افتاده بود روی زمین ،خوشحال شد، با خودش فکر کرد حتماٌ آبی ،شربتی ،نوشابه ای چیزی توشه ، شیشه رو از روی زمین برداشت و از سبک بودن شیشه متوجه شد که تمام تصوراتش غلط بوده،عصبانی شد و شیشه رو پرت کرد چند قدم اون طرف تر، شیشه  خورد زمین و شکست. یهو از داخل بطری شکسته دودی بلند شد و از وسط دودا ، یه غول «غول پیکر» دست به سینه اومد بیرون .حسن اولش خوف کرد، یه قدم رفت عقب، غوله صداش دراومد که:«نترس ارباب ! می دونی چند وقته اون توام ؟شما طلسم منو شکستی پس من بهت مدیونمو در خدمتتم ! حالا سه تا آرزو بگو، تا فوری برات حاضر کنم !» حسن با تعجب  پرسید «آرزو؟!دختر کد خدا رو می گی؟!» غوله گفت :« اون آرزو نه ! منظورم اینه که سه تا چیزی که خیلی می خوای بگو تا فوری برات آماده کنم» حسن که یک چیزا یی در مورد این مدل غولا شنیده بود فوری قضیه رو گرفت و گفت:« اول یه تیکه نون می خوام!» میم دوم میخوام رو نگفته بودکه یه تیکه نون جلوش ظاهر شد .حسن که خوشش اومده بود گفت:« با یه قالب پنیر!» ‌پنیر هم با همون سرعت ظاهر شد ،غوله که تعجب کرده بود گفت:« من حرفی ندارم ارباب! ولی دو تا از آرزو هاتو به همین مفتی سوزوندی» حسن که مشغول خوردن بود گفت:« وایسا سومیشم بهت می گم!» غوله امیدوار شد .حسن نون و پنیرو تا لقمه  ی آخرش خوردو یه آروغ زدو در حالیکه لای دندونشو پاک می کرد گفت :«قربون دستت یه کاسه آبم برسون که لقمه آخری پایین نمیره» غوله که هاج و واج مونده بود کاسه ی آبو گذاشت جلوی حسن و گفت:« همه ی کچلا اینقدر خنگن!؟» حسن بی اعتنا به حرف غول کاسه ی آبو سر کشید و گفت :« دستت درد نکنه! ! ! خدا عوضت بده» و از زمین بلند شد و راه افتاد.
غوله که هنوز گیج و ویج مونده بود گفت : «می گم کچل تو که نفهمیدی با آرزوهات چی کار کنی ولی من همینطور رو حساب معرفت بهت می گم تا دیگه تو این بیابون آواره نباشی ،بیا از این وری برو تا حداقل به یک جایی برسی» حسن راهش رو کج کرد از راهی رفت که غوله گفت. . .
رفت ورفت تا وارد یه جنگل شد. . . هوا خیلی تاریک شده بود وچشم چشمو نمی دید . تو همین اوضاع و احوال یهو از اون دور دورا صدای دوازده ضربه ی زنگ ساعت به گوش حسن رسید .حسن که فضولیش گل کرده بود تو اون تاریکی راهشو به سمت صدا کج کرد و همچنان در دل جنگل پیش می رفت که یهو تو تاریکی حس کرد که یه نفر داره به طرفش میاد. خوف کرد، داد زد:« کی اونجاس؟!… تو کی ای؟!؟» صدای نازک و لطیفی جواب داد:« اگه راست می گی بگو خودت کی ای!!؟!»  حسن که از صدا خوشش آمده بود با لحنی وارفته در حالی که سعی می کرد خودشو لوس کنه گفت:«من حسنم !» جلوتر رفت ، نور ماه  افتاد روی صورت صاحب صدا ،وای خدایا!!! حسن چی می دید؟ انگاری یه تیکه ماه افتاده بود جلوی پاش ، حسن گفت:« سلام خانم!شما نگفتین کی هستین؟»  دختر گفت:«سلام!… من سیندرلام!»
ادامه دارد …