Archive for the ‘داستان’ Category

حکایت سالک جوان (۳)

سه شنبه, تیر ۱م, ۱۳۸۹

تا آنجا گفتیم که جوان در هواپیما نشانی از مردی یافت که … .
بانوی مهماندار به جوان قول داد که بعداز رسیدن به ریو به وی یاری می رساند تا استاد را بیابد . جوان با خیالی آسوده در صندلی فرورفت و خوابید.
وقتی که به ریو رسیدند ، در فرودگاه ، بانوی مهماندار به جوان گفت :”من شما را نزد ناشر کتابهای استاد خواهم برد” و رفت تا یک تاکسی بگیرد. جوان جلوی درب خروجی فرودگاه شغالی را دید که مشغول پیداکردن غذا در سطل زباله بود ، شغال دست از کار کشید و رو به جوان گفت:” این نیز چونان دیگران، همچون من که برادر آن سگ زردی هستم که در دروازه ی شهر نیشابور دیدی که مرد ژنده پوشی به او نان می خوراند!” جوان حیرت زده به فکر فرو رفت که صدای بانوی مهماندار او را به خود آورد ، هر دو سوار تاکسی شدند و به آدرسی رفتند که در شناسنامه کتاب درج شده بود.
در آنجا مرد ناشر با کلی ناز و نوز(!) شماره تلفن استاد را به آنها داد . بانوی مهماندار آدرس را به راننده ی تاکسی داد و به او سفارش کرد که جوان را به آن آدرس ببرد ، جوان از وی بسیار تشکر نمود و خداحافظی کرده سوار تاکسی شد و به سمت خانه ی استاد به راه افتاد.
در بین راه مردراننده تاکسی به جوان گفت :”شما بسیار شبیه به «دکتر سوکراتس» هستید!” جوان گفت:” آیا ایشان طبیب حاذقی هستند؟!” راننده جواب داد:” بی خیال بابا!” .
وقتی به خانه ی استاد رسیدند ، راننده ی تاکسی خداحافظی کرد و رفت ، جوان در زد و صاحبخانه که همانا “پائولو کوئلیو” بود در راباز نمود و از جوان با روی خوش استقبال کردو وی رابه داخل خانه برد .
پس از ساعتی گپ و گعده در پشت میز و صرف قهوه و نان شیرمالی که جوان در همیان داشت، جوان پرسید: “ استاد ! آیا امکان دارد من دیگر کتابهای شما را نیز مطالعه نمایم ؟” کوئلیو پرسید:” کیمیاگر را خوانده ای؟!” جوان پاسخ داد:” نه!” کوئلیو گفت:” نیم عمرت بر فنا! بذار بیاورم بخوان ببین عجب چیزی به رشته ی تحریر در آورده ام!” و رفت واز داخل کتابخانه کتاب کیمیاگر با ترجمه ی”دل آرا قهرمان” را آورد و داد به جوان و گفت :” تا تو این را میخوانی من هم بروم خرت و پرت بگیرم و بیایم ناهار درست کنم!”
جوان با اشتیاق فراوان شروع به خواندن کرد ، آنقدر با علاقه می خواند که حتی هنگام صرف ناهار نیز مشغول خواندن بود ، قرص خورشید رو به سیاهی می شد که جوان کتاب را به اتمام رساند، ولی فکری عجیب ذهنش را درگیر کرده بود! قصه ی کتاب کیمیاگر بسیار برایش آشنا بود! مطمئن بود که قبلآ جایی دیده و یا شنیده است ، آنقدر به ذهنش فشار آورد تا بالاخره یادش آمد که آن را کجا خوانده ، اما حیرت زده بود که چگونه چنین شباهتی ممکن است؟!! آسیمه سر به آشپزخانه رفت و به کوئلیو که پیش بند بسته بود و مشغول آماده نمودن شام بود گفت:”استاد! آیا شما دفترششم مثنوی معنوی را خوانده اید؟!” کوئلیو طوری که انگار صدای جوان را نشنیده از وی پرسید:” نظرت در مورد استیک آبدار و زیتون تازه و وودکای نیکولف برای شام چیست؟!” جوان گفت :”متشکرم استاد هرچه باشد می خوریم ، اما نگفتید، آیا شما دفترششم مثنوی مولانارا خوانده اید؟!” کوئلیو این بار با صدای بلند و لحنی عصبانی سوالش را تکرار کرد :” نظرت در مورد استیک آبدار و زیتون تازه و وودکای نیکولف برای شام چیست؟” و به چشمان جوان خیره شد، جوان که حیرت زده شده بود، مات و مبهوت جواب داد:” بسیار عالیست ، منتها با اجازه تان من آب را به وودکا ترجیح می دهم!”.
در تمام مدتی که شام می خوردند ، جوان متحیر و غمگین بود و از روی بی حوصلگی به سوالهای کوئلیو که سعی در تغییر حال و هوای جوان داشت پاسخ می داد . آن شب گذشت و فردا صبح جوان از کوئلیو خداحافظی کرد و به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شده به نیشابور بازگشت!…

ادامه دارد.

حکایت سالک جوان (۲)

سه شنبه, خرداد ۲۵م, ۱۳۸۹


تا آنجا گفتیم که جوان به امر پیر فرزانه راهی بلاد کفر شد… .
واما ادامه ی حکایت : جوان به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شد . ساعتی از شروع پروازشان نگذشته بود که سالک جوان از دیدن فیلم “تایتانیک” ملول گشت و از آنجا که حوصله ی شنیدن ” سونات شماره چهار ویوالدی ” را نداشت ، بانوی مهماندار را فراخواند و از وی طلب یک لیوان نوشیدنی بدون الکل کرد. بانوی مهماندار وقتی نوشیدنی را آورد، به جوان پیشنهاد داد که اگر مایل است برایش کتاب بیاورد تا باقی راه را به مطالعه مشغول گردد.
جوان پذیرفت و بانوی مهماندار رفت و یا یک کتاب بازگشت . بانوی مهماندار کتاب را به جوان داد و گفت:” این کتابیست که خیلی ها مشتاق خواندن آنند! هنوز مدت زیادی از انتشارش نگذشته ، این آخرین شاهکار استاد است!”
نام کتاب ” والکیری‌ها “بود! جوان متعجب از اینکه این چه کتابیست که ملت اینهمه شیفته ی آن گشته اند . کتاب را تورقی کرد تا به صفحه ی آخر آن رسید. بر روی جلد پشت کتاب عکس نویسنده را به زیور طبع آراسته بودند! جوان لختی در عکس تامل کرد و آنگاه رهنمودهای پیر را به خاطر آورد، صاحب عکس موی بر سر نداشت و ریشش تنها اطراف دهانش را پوشانده بود! صدای پیر در گوش جوان می پیچید:” او مردیست که هر چه نویسد مردمان خوانند!” آری خود او بود ، بانوی مهماندار هم گفته بود که خیلی ها مشتاق خواندن این کتابند! جوان که دست از پای نمی شناخت فریاد برآورد “یافتم! … یافتم!” .
مسافران هواپیما با تعجب جوان را می نگریستند ، جوان کمربندش را باز نمود و با هیجان مسافر بغلی را در آغوش گرفت و گفت:” منت خدای را !… حتمآ این خواست او بود که بانوی مهماندار این کتاب را برای من بیاورد!” و به طرف بانوی مهماندار برگشت و گفت :” از شما بسیار سپاسگذارم بانو! خدایتان اجرتان دهد!… حال از شما درخواستی دارم که اگر آن نیز اجابت نمایید مرا سخت شرمنده ی خویش فرموده اید!” بانوی مهماندار با تردید پرسید:” چه درخواستی؟!!” جوان گفت :” مرا یاری دهید تا سرای استاد بیابم!”…
ادامه دارد.

حکایت سالک جوان (۱)

دوشنبه, خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹


جوانی سنابادی شبی در خواب پیری را دید که با دست به وی اشاره کرد و گفت:”عزم سوی ما کن!” فردای آن روز جوان ره توشه برگرفت و عازم سفر شد تا پیر را بیابد . از هفت کوه و هفت دریا گذشت تا به دروازه ی نیشابور رسید. در گوشه ای مرد ژنده پوشی را دید که به سگ زرد لاغر و نحیفی نان می خوراند. نزد وی رفت و سراغ پیر را گرفت . ژنده پوش گفت:” طالب ،خویش مطلوب را یابد ، چونان این سگ ،نان را!” جوان وارد شهر شد ، در بازار مردی را دید که فیروزه ی تراش خورده می فروخت ، نشان پیر از او بگرفت و مرد اینگونه پاسخ داد:” در این دیار فرزانگان بسیارند ، هم چه فیروزه در بساط من! “ جوان متحیر شد. به گوشه ای خزید تا دمی بیاساید. نان و خرمایی از همیان بیرون کرد و خورد. خواب چشمانش در ربود . پیر فرزانه را دیگر بار در خواب دید که گفت :” تشنه در لب دجله ! این چه حالت است صاحب عقلان را؟” از خواب برجهید ، رو در روی خویش خانه ای دید که درب آن نیمه باز بود . نزدیک رفت ، دق الباب نمود، صدای پیر فرزانه از داخل خانه بیامد “ جوینده را صبر باید!” . جوان خاک بر سر گرفت و برخاکستر چله نشست.
صبح روز چهل و یکم ،پیر جوان را به داخل خانه خواند، جوان وارد شد و در گوشه ای پیر فرزانه را دید که بر پوستی نشسته و ردای سپید بر تن دارد و موی و محاسن بلندش نیز سپید است. جوان زانوی ادب بر زمین زد و مقابل پیر بنشست . پیر فرزانه چشم در چشم جوان انداخت و آنچنان نگاهی کرد که جوان در حال بیهوش شد . به هوش که آمد ، پیر وی را گفت :” تا خویش در میان بینی ، غیر نبینی!” جوان را رعشه ای در اندام افتاد ، به پیر گفت : “ای بزرگوار ! مرا پندی آموز!” پیر گفت : “ سلوک را مدارجی ست که اگر یک به یک طی ننمایی به مقصود دست نیابی ، مردی را بیاب ، که مردمان هر چه او نویسد خوانند !” جوان پرسید:” این مرد را نشان دیگری نباشد؟” پیر پاسخ داد:” موی بر سر ندارد ولیکن محاسنی در اطراف دهانش است!” جوان گفت :” نشان وی در کدام سرزمین بیایم؟”پیر دست به سوی آسمان برد و یک بلیط “فِرست کِلَس” به مقصد “ریودوجانیرو” * به جوان داد و گفت:” به بلاد کفر وارد شو! در آنجا نشان مرد می یابی!”…
ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*: معرب ریودوژانیرو!