Archive for the ‘داستان واره’ Category

من و نظامی!

دوشنبه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۸

«… جناب قاضی! دِ درد منم همینه!آخه کجای دنیا دیدین که یه نفر  ظرف مرفا رو بشکنه که  به حساب خودش به شوهرش ابراز علاقه کرده باشه!؟ به خدا بد بختم کرده ! می دونین چند وقته من یه وعده غذا عین آدم نخوردم؟! اوایل فکر می کردم دست و بالش گیر نداره ظرفا از دستش میوفته! ولی بعدش دیدم نه ، عمدآ ظرف غذای منو می زنه زمین! … پدرمو درآورده از کله صبح تا نصفه شب جون می کنم، عرق می ریزم ،کوهو اینور اونور می کنم تا یه لقمه نون گیر بیارم با هم کوفت کنیم !منتها مگه خانم حالیش می شه؟!… خانم می گه چرا به وسایل شخصی من بی توجهی می کنی؟ چرا کفشامو شبا نمی ذاری زیر سرت بخوابی؟ می گم مگه عقلم کمه ؟ مگه دیوانه ام؟… می گه پس دیگه منو دوست نداری! می گم خوب مگه خودتو ازم گرفتن که به وسایلت توجه کنم؟!!! یا اونروز دیگه …”

[ همزمان در شعبه ی دیگری از دادگاه خانواده]

«…آقای قاضی خودتون قضاوت کنین ! از اول ازدواجمون یه بارم نشده که اسمشو بدون عزیزم و جانم و دلبندم بیارم! همچین که حتی مادرمم مسخره ام می کنه بهم می گه زن ذلیل! به خاطر این خانم با مادرم وآبجیام جرو بحثم شد ، هرچی گفتن دختر ِ زشته ! بد اداست! بی ریخته! گفتم نه! شما ها که نباید بپسندین. … اونروز رفتیم خونه باباش اینا ، تو حیاط یه گربه رو دید، گفت این بچه که بود من بزرگش کردم! منم رفتم گربه ِ رو گرفتم بغلم و بوسیدمش! اومده می گه خاک تو سرت کنن! چرا حیوونو می بوسی!؟ می گم آخه مگه نمی گی تو بزرگش کردی !چون تو بزرگش کردی واسه من عزیزه! … از خونه باباش برگشتیم می گه بابام راست می گه تو چرا همه اش تو خونه ای؟ چرا نمی ری کوه بکنی؟! می گم مگه خرم؟! کدوم آدم عاقلی کوه کنده که من دومیش باشم !ما که دستمون به دهنمون می رسه!…اصلآ بویی از عاطفه نبرده این زن.اصلآ من براش اهمیت ندارم!از اول ازدواج  آرزو به دلم موند که یه بار ظرف غذامو بندازه زمین بشکنه! .. “

روایت سره

یکشنبه, شهریور ۲۹م, ۱۳۸۸

پیرمرد ادامه داد:”…آره!…همه ی اون چیزیو که مردم می گنو شنیدن ،من از پنجره ی اتاقم دیدم!… ولی از یه جاییش حکایت جوردیگه ست …خدائیش تو باورت می شه که چندتا جک و جونور تونستن اونو از اتاق بیارنش بیرون؟!!…اون موقع که اون دو تا دختر داشتن سعی می کردن به زور پاشونو بچپونن تو کفش! من بودم که نرده بونو گذاشتم پای پنجره ی اتاقش !پایه نرده بونو من!… با همین دستام گرفتم تابیاد پائین!…ازم پرسید :چرا همیشه از پنجره فقط نیگاش می کردم ؟!…گفتم برو …الان یه شهر منتظر دیدن توئن وقت این حرفانیس!..”آهی کشیدو ادامه داد:”…خودمم نفهمیدم چه مرگم بود !اون شبی که فرشته هه کمکش می کرد وقتی سوار کالسکه شد و رفت فرشته ازم پرسید :تو آرزویی نداری؟گفتم چرا ! می خوام اون نرسه به مهمونی !خندیدو گفت : هیچوقت نمی فهمی چی باس بخوای!راست می گفت !هنوزم نفهمیدم چه مرگمه !هنوزم آرزوهام کوچیکنو ! چه می دونم!… غلطن!…اصلش اگه نفهمی چی می خوای باختی ،اگه نفهمی چته کلات پس ِ معرکه ست !…تو بگو! می گن تو قبل ِ اون یارو شازده هه رسیدی بالای سر زیبای خفته …!تو چه مرگت بودکه قبل اون نبوسیدیش؟!؟”

حکم

پنجشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۸۸

تعجب کردم ، مطمئن بودم در بسته ست ، پس این از کجا اومده تو؟ قبل هر حرفی ازش پرسیدم :«ببخشین جناب در باز بود؟» ، «نه!» . «شرمنده پس شما چطوری اومدین داخل؟ »بی اعتنا به سوالم پرسید : «آقای سودایی؟ » « بله خودم هستم» ، لحنش آنچنان جدی بود که ماجرای در بسته رو فراموش کردم! خودمو لعنت کردم که اگه پنج دقیقه زودتر رفته بودم الان گیر این نمی افتادم! با بی حوصله گی طوری که بفهمه بی موقع اومده گفتم:«بفرمایین !امرتون؟» «اومدم دنبالتون که بریم»
حرفش عجیب بود ، حدس زدم شاید همکار جدیده ، ماشین داره می خواد برسوندم ، گفتم : «ممنون ! دستتون درد نکنه قراره بیان دنبالم»
«قرار رو فراموش کنید! زمان زیادی نداریم!»
با لحنی عصبانی گفتم: «متوجه منظورتون نمی شم ! اگه کاری دارین بفرمائین ! ما معمولآ پنجشنبه ها ساعت دوازده و نیم می ریم، کارتون رو بفرمایین شنبه اول وقت رسیدگی می شه! » کیفمو برداشتم و طوری که بفهمه منتظر رفتنشم شروع کردم توی جیبم دنبال کلیدا گشتن.
«آقای سودایی ! طبق این حکم شما همین الان باید با من بیاین!»
با شنیدن حرفش یهو یاد چک ۱۲ میلیون اردکانی افتادم ، گفته بود خرجش کرده ولی قرار شد به طرف بگه تا سر برج صبر کنه! نامرد رفته برگشت زده جلبمو گرفته!بانکو بگو که یه زنگ به من نزدن! عصبانی تر گفتم:«اگه برای چک آقای اردکانی اومدین ! من که …»
«جناب سودایی من ملک الموت هستم!»
«بله! گفتن چکو خرج کردن! قرار بود به شما بگن تا آخر برج صبر کنین!…»
با همون لحن قاطعش حرفمو قطع کرد:«آقای سودایی شما اصلا حواستون نیست !من عزرائیلم ، برای گرفتن جونتون اومدم!»
انقدر جدی گفت که بدون اینکه به شوخیش بخندم مات موندم!
شروع کرد به حرف زدن ،چیزایی می گفت که به ادعاش نزدیک بود! همه ی اون چندین و چند باری که از خدا مرگمو خواسته بودمو با ساعت و دقیقه اش می دونست! خیلی چیزا رو می دونست ! خیلی چیزایی که غیر خودم کس دیگه ای نمی دونه ، اما همه ی اینا دلیل نمی شد که ادعاش مسخره و خنده دار به نظر نیاد ولی طوری بود که انگار مطمئن شدم که راست می گه!
***
«بهتون حق می دم! همه همینجوری می شن، کسی باور نمی کنه!ولی بالاخره کوتاه میان»
سعی می کردم جلو خودمو بگیرم اما صدام می لرزید:« ولی من آمادگی شو ندارم ، درسته حق باشماست ! ولی باید یه وقتی بدین به من، کلی کار نکرده دارم! کلی حرف نگفته! کلی حق به گردنمه!باید برم راست و ریست کنم اونا رو یا نه؟»
«عجیبه! تاریخ اولین تقاضا تون مال چهارده سال پیش ِ پس چطور الان آمادگیشو ندارین؟ …زمان نداریم آقای سودایی ! این حکمو من نمی تونم تغییر بدم !باید بریم.» …