Archive for the ‘داستان واره’ Category

مورد عجیب آقا میرزا فرهاد سرکولکی

چهارشنبه, تیر ۱۶م, ۱۳۸۹

آمیز فرهاد طبق شجره نومچه ی خطی به ارث رسیده از پدرش خودشو از نوادگان ناصرالدین شاه می دونست و به همین خاطر سعی داشت تو حرکات و سکناتش مثل یه قجر با اصل و نسب رفتار کنه. به دلیل علاقه ش به “قهوه ی قجری” شیش دنگ باغ دارآبادو که اونم مثل شجره نومچه بهش ارث رسیده بود زیر قیمت فروخته بود و تو خیابون فردوسی قهوه جات فروشی باز کرده بود و تأکید داشت که دکونش هیچ وقت نباید از قهوه ی “خاچیک” خالی باشه!
داده بود دو تا قبا و کلاه از روی عکس ناصر الدین شاه واسه ش دوخته بودن و یه روز شاگرد موسیو وارطانو با دوربینش برده بود خونه وبا لباساش چند تا ژست گرفته بود و عکسا رو بعد چاپ قاب کرده بود و یکیو رو دیوار خونه نصب کرده بود و یکی رو هم تو مغازه.
همین عکس تو مغازه یه روز غائله ای درست کرد که اگه همسایه ها به موقع نرسیده بودن حکماً آمیرزا مشتریشوکشته بود، ظاهراً ماجرا اینطور بوده که مشتریه که از مشتریای قدیمی مغازه هم نبوده تا اکبر شاگرد مغازه قهوه شو واسه ش تو پاکت بریزه چشمش به عکس آمیرزا میوفته و به شوخی یه چیزی می پرونه و این وسط بنده خدا که زبونش نمی چرخیده به ناصرالدین شاه می گه “ ناصردّیشنا” ،میرزا همینو می شنفه و از پشت دخل جستی می زنه و خفت بنده خدا رو می چسبه و می گیرتش زیر مشت و لگد.بعدترم واسه هرکی که ماجرا رو تعریف می کرد می گفت یارو از ایادی “اون قزاق ولدزنا” بوده!
اواخر دوروبریا کارای عجیب و غریب از میرزا کم ندیدن ، یه چند وقتیم بودکه مبتلا به نسیان شده بودو اینو دکتر مادرشاهیان که دکتر خونوادگیشون بود و رو تابلوی مطبش نوشته بود “دارای بورد تخصصی ناسیونال” هم تأیید کرد. پشت بند همین کاراش یه روز “دن کیشوت” وار با آریای سفید رنگش رفت در مغازه و اکبر شاگردشو سوار کرد و به قصد پس گرفتن “ ایروان و نخجوان” از روسیه حرکت کردو به خیال خودش می خواست لکه ی ننگ بی کفایتیو از روی پیشونی قاجار پاک کنه که تو جاده کرج با یک تریلی تصادف کرد و … روحش شاد!

روزگار ما

شنبه, آبان ۲م, ۱۳۸۸
” آقا قربونت پاشو دیگه ! …  ” یه نگاهی بهم کرد و دوباره مشغول شد ، شیشه کتیرا رو باز می کرد ، قوطی گل گاو زبونو می بست ، جواب مشتریو می داد ، ” عنبر  نسارا و زرد چوبه و چار تخم و سیاه دونه… “  خب بعد ؟! … انگار نه انگار که من بهش گفتم  زود باش ، کلافه در و دیوارو نگاه می کردم . چشمم افتاد به اون ننه مرده ، سرشو گذاشته بود روی لباساشو  دراز به دراز ولو شده بود  کف  دکون ، طفلی !
دوباره گفتم : “  … آخه قربون شکل ماهت فکر ماهم باش، همینطوریشم کلی عقبیم  ! ” اینبار سری تکون داد و خنده ای کرد و  دوباره مشغول شد ، بی خیالیش آزارم می داد ، “  عجب آدمی هستی تو !!! “با خودم گفتم!
یه چند نفر دیگه هم مثل من بیرون مغازه منتظر بودن ،با ایماواشاره  ازم پرسیدن که چه خبر ؟! شونه ای بالا انداختم و با دو تا دستم بهش اشاره کردم یعنی ” خودتون می بینین دیگه ” !

***

بالاخره مشتریا کمتر شدن و شروع کرد به شال و کلاه کردن منم مثل برق گرفته ها از جام پریدم ! خوشحال کمکش کردم تا در مغازه رو ببنده  که یهو چشمم افتاد به جنازه ی تو مغازه !  زیر بغلشو گرفتم و با بدبختی کشیدم بیرون  …
یکی از اونایی که منتظر بود  یه منقل آورده بود داشت  اسپند دود می کرد ، با سلام و صلوات  راهیش کردیمو دنبالش راه افتادیم … به کمر کوچه نرسیده گفتم : ” خیلی خوب دیگه وایسین ، طبق قرار ما بیشتر از این نمی تونیم  بریم” .
برگشتو یه نگاه به منو دیگرون کرد ، لبخندی زد و آروم راه افتاد ، همینطور که دور می شد داد زدم : ” به شهر هفتم که رسیدین یه زنگ بزنین ما هم راه بیفتیم !!! “

نامه ای از هلند

سه شنبه, مهر ۲۸م, ۱۳۸۸

آقای سودایی عزیز سلام! طی مکاتبات فراوانی که جنابعالی با اینجانب داشتید و اصرارتان بر دانستن اسرار خانوادگی بنده علیرغم مخالفت اطرافیان برآن شدم که اصل ماجرای اتفاق افتاده برای پدر پدر بزرگم را برای شما بازگو کنم ! ماجرابه اینصورت بوده که در ایام نوجوانی شبی پدرپدر بزرگ من یک پری دریایی به غایت زیبا را درخواب می بیند وگفتگویی میان انها در می گیرد این ماجرا در چند شب متوالی تکرار می شود تا آنجاکه مهر و الفتی مابین انها پدید میاد و قرار می شود که در اولین یکشنبه آتی راس ساعت ۱۰ پدر پدر بزرگ من در محلی که مقرر کرده بودند حاضر شود. محل قرار قسمت مشخصی از دیواره سد حومه ی شهر بوده و پدر پدر بزرگ من می بایست در محل مورد نظر حفره ای را ایجاد می کرده وانگشتش همانی راکه مخصوص حلقه است در دیواره سد فرو می کرده تاپری دریایی به همراه والدینش و یک کشیش که احتمالاً از آبزیان بوده در آنطرف دیواره سد حاضر شوند و از همان حفره حلقه ها ردو بدل شود و آن دو زندگی مشترکشان را آغاز کنند!
طبق مطالبی که پدر پدربزرگم در دفترچه ی حالا دیگر عتیقه شده ی خاطراتش نگاشته است ان چند روز تا زمان قرار را درآسمانها سیر می کرده و لحظه شمار روز موعود بوده . تا اینکه موعد فرا می رسد و وی در محل مقرر حاضر گردیده انگشتش را در حفره فرو میکند ساعتها منتظر می ماند ولی خبری از انسوی دیواره نمی شود!تا اینکه در کمال ناامیدی و ناراحتی از هوش می رود…و باقی ماجرا همانگونه اتفاق افتاده که شنیده ایدوخوانده اید!
می دانم که این ماجرا بیشتر به افسانه می ماند و احتمال وقوع آن در عالم واقع محال است ولی اتفاقی است که افتاده! چه ما بپذیریم چه نپذیریم!اینکه چگونه پدرپدر بزرگم تفاوتی مابین عالم خواب با دنیای بیداری قائل نشده ویا اینکه چگونه وبه چه وسیله ای در دیوار سد حفره مذکور را ایجاد کرده و … همه و همه سوالاتیست که در ذهن خودمن نیز به وجود آمده ولی پاسخی منطقی برای آن نیافته ام!آنگونه که در دفترچه خاطراتش آورده فکر آن پری دریایی تا آخر عمر ذهنش  را مشغول کرده بوده حال شما ببینید که مادر پدر بزرگ من چگونه توانسته سایه ی یک زن دیگر آن هم ازنوع پری دریاییش را بر روی زندگیش تحمل کند!
آنگونه که شنیده ام در کشور شمانیز ماجرا به نحوی دیگر در کتابهای مدرسه گنجانده شده است! چرا کسی از خود نمی پرسد که آیا چیز مناسبتری برای پرکردن آن حفره در دسترس نبوده؟
به امانتداری شما در حفظ این راز مطمئنم!