Archive for the ‘داستانک واره’ Category

می تونه واقعی باشه!

چهارشنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۸

-مرداد ۶۲

داغی گلوله تنشو داغ کرد!…مردباسیبیلای پر پشت و صورت آفتاب سوخته اسلحه به دست بالای سرش وایستاده بودوستاره های روی شونه هاش زیر نور آفتاب برق می زد.دوباره شلیک کرد…چشماش دیگه چیزی ندید.عکس مرضیه که رامین رو بغل کرده بود تنها تصویری بودکه توی ذهنش مونده بود.تنش دیگه داغ نبود!
-آبان ۸۸ حرم مطهر امام رضا(ع)-صحن آزادی
_”رامین جان!مادر! این بنده خدا غریبه! ببین کجارو می خواد!”
مرد دشداشه ی سفید تنش بود.سیبیلای پرپشت و صورت آفتاب سوخته ای داشت وفارسی رو با لهجه ی عربی حرف می زد.از رامین که لب حوض وضو می گرفت پرسید:”مهمانخانه ی ستاره.خیابان شیرازی !ازکجا باید بریم؟”

ذهن

شنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۸

شرایط کار همونطوری بود که دوست داییش پای تلفن گفته بود:” یه کار مشخص ، کارمندی ، پشت کامپیوتریو ارباب رجوع زیادیم نداری!” . بالاخره بعد یه مدت دنبال کار گشتن کاری که با شخصیتش جور درمیومد با سفارش این و اون پیدا شد. روزای اول برای اینکه با نوع کار و محیط آشنا بشه ، همکارش یه آموزش مختصری از نرم افزار بایگانی بهش داده بود و مشغول وارد کردن لیست اسامی متوفیات سال ۸۶ شد ، کار ساده ای بود ، لیستایی که به تفکیک ماه آماده شده بود رو از بایگانی می گرفت و وارد کامپیوتر می کرد . شرایط کار براش ایده آل بود.
امروز رفت بایگانی و لیست خرداد ماه رو گرفت و اومد پشت میزش و مشغول شد . شماره ی ردیف رو وارد کرد: ۸۳۲ نام : رعنا نام خانوادگی: فرهادی.خشکش زد، دوباره اسم و فامیلو خوند ، خودش بود ، نام پدر و باقی مشخصات هم همون بود! عرق سردی به تنش نشست! حالش خوب نبود، همه ی چیزایی که از رعنا و محله قدیمیشون یادش مونده بود تو ذهنش مرور کرد . رعنا اولین عشق زندگیش بود ، عشق نوجوونی ! هرچند ازش خبری نداشت ، ولی این خبر از بی خبری بدتر بود!
مشغول تایپ کردن شد ، تو شماره ردیف ۸۳۲ اسم نفر بعد رو نوشت و بقیه رو هم پشت سرش. رعنا تو ذهنش زنده موند!

قصۀ قصه گو

چهارشنبه, دی ۹م, ۱۳۸۸

باصدای تق تقی که از پنجره شنید به سمتش رفت و بازش کرد
-”سلام!”
“سلام!… بیا تو!”
ازجلو پنجره کنار رفت تامرد بیاد تو
“کسی که ندیدت؟”
-”نه !حواسم بود!…بعد این مدت هنوزم می ترسی که موقع اومدن لو برم؟”
“چی کار کنم ؟دست خودم نیست!…نمی خوام به خاطر من بلایی سرت بیاد!”
-”نترس !طوری نمی شه!”
” نمی دونم این چه بخت سیاهیه که من دارم!…به اینم می گن زندگی؟”
-”شهرزاد؟ دوباره شروع کردی؟… ول کن این حرفا رو!وقتمون کمه!…حواستو جمع کن که خوب حفظش کنی!دقیق گوش کن چی می گم!نکنه دوباره مثل اونشب موقع تعریف کردن یادت بره و شک کنن بهت!… خب !…دیشب تا اونجایی گفتیم که بازرگان به مقصد هندوستان به راه افتاد!…”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگاهی آزاد به داستان شهرزاد قصه گو