Archive for the ‘داستانک واره’ Category

کوتاه نوشته ای در باب…

شنبه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۹

-در انتهای نامه اش تایپ کرد: «…ای نامه که می روی به سویش ، از جانب من ببوس رویش!» و روی کلید Send کلیک کرد. چند ثانیه بعد پیغامی رسید ، با انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بود فهمید ایمیلی که فرستاده ” Fail ” شده!

حساب و کتاب

شنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

-”…ببخشین! گفته بودن پرونده تو کدوم دست باشه تو اصل قضیه توفیر داره!من می تونم تو دست راستم بگیرم؟*”
“الان شمابا هرکدوم که می خواین بگیرینش !وقتش که برسه بهتون می گن ! ”
-”چشم! ”
پرونده تودست ، منتظرموندم تا نوبتم برسه!
*** (دنباله…)

یکشنبه ها

دوشنبه, اسفند ۳م, ۱۳۸۸

پدر استیونس در حالی آخرین ساعات روز یکشنبه رو می گذرونه که حرفای زیادی تو اون اتاقک تنگ و تاریک شنیده و حالا اون مونده و یک صلیب و یک خدا! چیزای زیادی از مردم می دونه که دیگرون نمی دونن، یکی به خیانتش اعتراف کرد و اون یکی به جنایت. اما هنوز زنگ صدای دخترکی که ازش پرسید :” پدر ! شما به کی اعتراف می کنین؟ ” توی گوششه!