Archive for the ‘داستانک واره’ Category

حساب و کتاب

شنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

-”…ببخشین! گفته بودن پرونده تو کدوم دست باشه تو اصل قضیه توفیر داره!من می تونم تو دست راستم بگیرم؟*”
“الان شمابا هرکدوم که می خواین بگیرینش !وقتش که برسه بهتون می گن ! ”
-”چشم! ”
پرونده تودست ، منتظرموندم تا نوبتم برسه!
*** (دنباله…)

یکشنبه ها

دوشنبه, اسفند ۳م, ۱۳۸۸

پدر استیونس در حالی آخرین ساعات روز یکشنبه رو می گذرونه که حرفای زیادی تو اون اتاقک تنگ و تاریک شنیده و حالا اون مونده و یک صلیب و یک خدا! چیزای زیادی از مردم می دونه که دیگرون نمی دونن، یکی به خیانتش اعتراف کرد و اون یکی به جنایت. اما هنوز زنگ صدای دخترکی که ازش پرسید :” پدر ! شما به کی اعتراف می کنین؟ ” توی گوششه!

می تونه واقعی باشه!

چهارشنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۸

-مرداد ۶۲

داغی گلوله تنشو داغ کرد!…مردباسیبیلای پر پشت و صورت آفتاب سوخته اسلحه به دست بالای سرش وایستاده بودوستاره های روی شونه هاش زیر نور آفتاب برق می زد.دوباره شلیک کرد…چشماش دیگه چیزی ندید.عکس مرضیه که رامین رو بغل کرده بود تنها تصویری بودکه توی ذهنش مونده بود.تنش دیگه داغ نبود!
-آبان ۸۸ حرم مطهر امام رضا(ع)-صحن آزادی
_”رامین جان!مادر! این بنده خدا غریبه! ببین کجارو می خواد!”
مرد دشداشه ی سفید تنش بود.سیبیلای پرپشت و صورت آفتاب سوخته ای داشت وفارسی رو با لهجه ی عربی حرف می زد.از رامین که لب حوض وضو می گرفت پرسید:”مهمانخانه ی ستاره.خیابان شیرازی !ازکجا باید بریم؟”