خودش هم نمی دانست که حالا با یک قهرمان مرده چطور باید داستان را به پایان برساند. ولی تقصیری نداشت ، نمی توانست ابراز علاقه ی شخصیت اول داستانش به دختر آدم بده ی قصه را تحمل کند. رقیب عشقی چیزی نیست که تحمل کردنش ساده باشد. پس با یک تصادف ساختگی درست در وسط […]

یکی بود.یکی نبود،خیلی بود ،خیلی بیشتر از این حرفا!

“ اغراق در نوشتار یک رمان رئال تا جایی برای مخاطب جالب است که باور پذیر باشد ، اتفاقاتی که در روال داستان برای شخصیت اصلی رمان تان می افتد بیش از حد تلخ و گزنده است و به نوعی طعنه به سیاه نمایی می زند. به نظرم برای چاپ اثر بایستی مقداری از تلخی […]

-در انتهای نامه اش تایپ کرد: «…ای نامه که می روی به سویش ، از جانب من ببوس رویش!» و روی کلید Send کلیک کرد. چند ثانیه بعد پیغامی رسید ، با انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بود فهمید ایمیلی که فرستاده ” Fail ” شده!

-”…ببخشین! گفته بودن پرونده تو کدوم دست باشه تو اصل قضیه توفیر داره!من می تونم تو دست راستم بگیرم؟*” “الان شمابا هرکدوم که می خواین بگیرینش !وقتش که برسه بهتون می گن ! ” -”چشم! ” پرونده تودست ، منتظرموندم تا نوبتم برسه! ***

پدر استیونس در حالی آخرین ساعات روز یکشنبه رو می گذرونه که حرفای زیادی تو اون اتاقک تنگ و تاریک شنیده و حالا اون مونده و یک صلیب و یک خدا! چیزای زیادی از مردم می دونه که دیگرون نمی دونن، یکی به خیانتش اعتراف کرد و اون یکی به جنایت. اما هنوز زنگ صدای […]

-مرداد ۶۲ داغی گلوله تنشو داغ کرد!…مردباسیبیلای پر پشت و صورت آفتاب سوخته اسلحه به دست بالای سرش وایستاده بودوستاره های روی شونه هاش زیر نور آفتاب برق می زد.دوباره شلیک کرد…چشماش دیگه چیزی ندید.عکس مرضیه که رامین رو بغل کرده بود تنها تصویری بودکه توی ذهنش مونده بود.تنش دیگه داغ نبود! -آبان ۸۸ حرم […]

شرایط کار همونطوری بود که دوست داییش پای تلفن گفته بود:” یه کار مشخص ، کارمندی ، پشت کامپیوتریو ارباب رجوع زیادیم نداری!” . بالاخره بعد یه مدت دنبال کار گشتن کاری که با شخصیتش جور درمیومد با سفارش این و اون پیدا شد. روزای اول برای اینکه با نوع کار و محیط آشنا بشه […]

باصدای تق تقی که از پنجره شنید به سمتش رفت و بازش کرد -”سلام!” “سلام!… بیا تو!” ازجلو پنجره کنار رفت تامرد بیاد تو “کسی که ندیدت؟” -”نه !حواسم بود!…بعد این مدت هنوزم می ترسی که موقع اومدن لو برم؟” “چی کار کنم ؟دست خودم نیست!…نمی خوام به خاطر من بلایی سرت بیاد!” -”نترس !طوری […]

یاد اون همه خاطره ی خوش کافی بود که لبخندو به لب مرد بیاره، و زن دلخور از اینکه چرا مرد موقع امضاء طلاقنامه می خنده! اولین بار بود از اینکه جناب سروان برگه ی مرخصیشو امضاء نکرده خوشحال بود، آخه چه صفایی داره رفتن به عروسی دختر عمویی که یه عمر خاطرشو می خواستی؟! […]