جعفر آقا ، رژیسور سینما!
۱۶م , بهمن ۱۳۸۸طرح اولیه ی این متن از چند سال پیش و دوران “چراگاه” تو ذهنم بود که البته مجال انتشار پیدا نکرد . کامنتای دو پست پیش و بحثی که سر فیلمسازی در گرفت بعلاوه ی همزمانی با جشنواره فیلم فجر باعث شد که سراغ این طرح قدیمی برم و بنویسمش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
“…الو !… الو! سلام علکم ! حالتون خوبه!؟ …بله بله خودم هستم. اختیار دارین . خواهش می کنم !… بله ! بله … به سلامتی! … نه نه ، زحمتی نیست! حتمآ میام دنبالتون! نه !نه!… سفر خوبی داشته باشین! قربون آقا ! می بینمتون …به سلامت!” با هیجان گوشیو گذاشتمو به حاج خانم گفتم:” آل داره میاد!” ، خانم والده که تعجب کرده بود گفت:” وااا ! مادر! ما که زائو نداریم!!!” گفتم :” نه مادر من! آل پاچینو رو می گم ، هنرپیشه ست!”
ماجرا از جایی شروع شد که یه شب طبق معمول همیشه با شکم پر خوابیده بودم که خواب غریبی دیدم ، خواب دیدم تو یه جای تاریک و خوفناک وسط مه و دود گیر افتادم ، یهو دیدم از دور یه چیزی تو مایه های شبح داره میاد طرفم ، با خودم گفتم حکمآ بابای “هملت” ه! اومده خبر خیانت داداششو به منم بده! جلوتر که اومد دیدم نه، یه آقاییه که همچین محاسنی داره و یه عبای بلند سفید تنشه ، با خودم گفتم جعفر! حکمآ نظر کرده شدی و این آقام از بزرگونه! تو همین فکر و خیالا بودم که به نظرم اومد قیافه ش آشناست ،جلوتر که اومد دیدم ای دل غافل! خودشه ، استنلی کبیر . گفتم : ” سلام آقای کوبریک! خیلی خوشحالم که می بینمتون!… آقا ما خیلی فیلماتونو دوست داریم!…” گفت :” سلام پسر جان ! جعفر بهروان تویی؟” گفتم : ” بله!… ولی شما چطو منو می شناسین؟!” جواب داد:” تو اون دنیا اگه یکی یه خدابیامرزی ای یا خیراتی واسه ما حواله کنه ، وضعمون خوب می شه و بیشتر تحویلمون می گیرن، امروز صیح رفتم سراغ فرشته ی مسئول رسیدگی به امور “خیرات برای اموات” پرسیدم کسی واسه ما فاتحه ماتحه ای چیزی نخونده ؟ تو لیستشو نیگا کرد گفت یه چند مورد خدا بیامرزی داری، لیستشو گرفتم دیدم یکی دوتاش مال زن و بچه هامه! یه چندتاییشم از ایران رسیده ، با خودم گفتم این کدوم پدرآمرزیده اییه که از ایران یه حالی به ما داده! مشخصاتشو گرفتم و یه راست رفتم راسته ی ایرانیا سراغ فردین ، از رفیقامه ، شبا تو حجره ش باهاش می شینیم فیلماشو می بینیم! ماجرا رو بهش گفتم گفت منم می شناسم این جعفره رو ! واسه مام خدابیامرزی می فرسته! خلاصه جات خالی خانم “ایران دفتری” یه آبگوشت مبسوطی بار گذاشته بود با فردین و خانم “سامی نژاد” نشستیم و آبگوشته رو زدیم و گنج قارون دیدیم . حالا من اومدم تا به جبران این لطفت یه حالی بهت بدم! اینجا بود که فهمیدم چرا از اول خوابم بوی پیاز میاد! گفتم:” اختیار دارین! کاری نکردم که!” گفت :”پسر جان! گوش بیگیر بیبین چی بهت می گم ، من که دستم از دنیا کوتاهه ولی می خوام جور کنم تا تو یه فیلمی بسازیو حالشو ببری! دوست داری؟! ” گفتم :” فرمایشا می فرمایینا! مگه می شه دوست نداشته باشم! ولی من کجا و فیلمسازی؟! من تا حالا دستمم به لنز دوربین نخورده!”… ادامه دارد…


.
.
.
.
.
.
.
.
.
."با مردم بیگانه" با صدای فرمان فتحعلیان


