Archive for بهمن, ۱۳۸۸

قبادی ! هان؟ چه خبر آوردی؟!! *

دوشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸


ساخته شدن فیلمی توسط “بهمن قبادی” رویداد عجیب و جدیدی نیست که بخواد انگیزه ای برای نوشتن این مطلب باشه، حتی ورود فیلمش به بخش “نوعی نگاه” جشنواره ی “کن” و دریافت جایزه ی ویژه این بخش هم اتفاق مهمی نیست، دیگه همه می دونن که ملاک دعوت از فیلمهای ایرانی به هیچ وجه جنبه ی هنری و سینمایی اونا نیست!
شاید اگر این فیلم به طور اتفاقی به دستم نمی رسید و به هوای داشتن دلیلی محکم برای لعن و نفرین کردن(و صد البته به قصد خود آزاری!) نمی دیدمش ، عطای دیدن این فیلم جناب قبادی رو هم مثل باقی آثارش به لقاش می بخشیدم . تماشای یک فیلم با حداقل استانداردای سینمایی ، شنیدن یک سری جمله های نخ نما شده و شعارای کلیشه ای ، دیدن آدمایی که چیزی به نام غم نان براشون مفهوم نداره ولی از در و دیوار شاکین و مصداق بارز ضرب المثل “مرگ می خوای؟ برو بهشت زهرا(س)!” و خیلی ایرادای دیگه ای که توی فیلم هست ، هیچکدوم علت نوشتن این چند خط نیستن.چیزی که انگیزه ی نوشتن این مطلب شد افاضات قبل از شروع فیلم جناب کارگردانه!
ایشون بعد از معرفی خودشون ،به ما اطمینان می ده و می گه که دیدن این فیلم” حلال شماست!” و به این ترتیب منت عظیمی سر ما می ذاره و اصلآ حواسش نیست که این بیننده ست که باید تو رو بابت این یک ساعت و چهل دقیقه ای که از عمرش تلف می شه حلال کنه! و بعد در ادامه جمله ای می گه که منو وادار کرد تا به نحوی که از دستم برمیاد به این “جفنگیات” اعتراض کنم!
“این بچه ها (که کار موسیقی زیر زمینی می کنن)طفلای معصومی هستن که توی شرایط سختی دارن توی ایران کار می کنن!… آینده ی این مملکت دست امثال این بچه هاست”!!! راست می گه، مملکتی که قبادی فیلمساز با “دغدغه سینمای مستقل و اندیشمند ” شه و خودش و دستپختش می ره روی فرش قرمز جشنواره ی کن ، باید هم آینده ش تو دست امثال “هیچکس” و ” ساسی مانکن” باشه! ما کج خیالا رو باش که فکر می کردیم موسیقی مملکت( و نه به تعبیر بهمن خان ،خود مملکت!) وامدار «باربد» و «درویش‌خان» و « بنان» و «تاج اصفهانی» و امثالهمه!
تو یه جای فیلم یکی از نوازنده های یک “گروه هوی متال” می گه :”سبک کارمون یه ذره فارسی تره و به فرهنگ ایرانی نزدیک تره”!!! خداییش اینم راست می گه ، من لا به لای تصاویر این فیلم در به در دنبال همون “یه ذره”هویت ایرانی بودم، ولی هر چی بیشتر گشتم ، کمتر یافتم! اکثر آهنگایی که توی فیلم پخش می شه کلام فارسی نداره، یه جا هم که یه خانم هنرمندی(!)که “درد کشیده هم هست!” با یک صدای عجیب و با یک سبک عجیب تر یک شعر از”مولانا ” رو غلط می خونه! ظاهر آدما هم که قربونش برم ، هویت ایرانی ازشون سرازیره! تازه به اینا می گن:”گربه های ایرانی”!
جناب قبادی در نامه ای  به عباس کیارستمی فرمودن:”سنگ کشورم را به سینه می زنم و دغدغه جامعه ام را دارم”، اگر تو دغدغه ی جامعه داری و سنگ ایران به سینه می زنی ، “مسعود ده نمکی”(علیرغم همه ی نقدهایی که به کاراش وارده!) رو باید دغدغه مندترین فیلمساز ایران دونست چون اگه تو امروز نگران گربه های ایرانی هستی اون ۶ سال پیش نگران ناموس ایران بود و مستند فقر و فحشا رو ساخت!
در قسمت دیگه ای از نامه ی فوق الاشاره نوشته:”برای کمک به هموطنانم که در رنج و بی عدالتی به سر می برند حتی حاضرم سینما را رها کنم و وظیفه ام را در قبالشان انجام دهم” . قربون دستت ، این کمک رو به ما هموطنانت بکن و بی خیال سینما شو ، به جای اینکه به فکر ما باشی ، برو وقتتو با “رکسانا صابری” بگذرون و به فکر ژست عکسای بعدیت باش که با “شارون استون” میندازی! مطمئن باش که ” حلال شماست” !!!
.: نامه ی سرگشاده ی قبادی به کیارستمی :.
.: پاسخ کیارستمی به نامه ی قبادی :.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* :” قاصدک هان چه خبر آوردی ؟” – مهدی اخوان ثالث

حج ما فقیران!

یکشنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

عجبا از روسیاهی هم چون من  ،که سی سال مجاور این حرم شریفم ، ولی رنگ و بویی از صاحب این حرم ندارم!
(دنباله…)

جعفر آقا ، رژیسور سینما! (۲)

پنجشنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸

خلاصه بر خلاف میلم یه کم شکسته نفسی کردم و سعی کردم خودمو مشتاق نشون ندم ، کوبریک کلی واسه م دلیل و برهون اورد تا بالاخره قبول کردم و قرار شد فردا شب بیاد تو خوابم و بابت جزئیات و مسائل بعدی با هم قول و قرار کنیم!
فردای اونروز از خوابی که دیدم با کسی حرفی نزدم ، خودمم مطمئن نبودم که اون خواب ادامه داشته باشه! اما شب به محض اینکه خوابیدم دیدم باز همونجامو از اون ته دو نفر آواز می خونن و تلو تلو خورون میان طرف من! خوب که نیگا کردم دیدم خودشونن ، یکیشون کوبریکه اون یکی هم فردینه! خدابیامرز تو خوابم خوش تیپ بود! جلوتر که اومدن سلام و احوالپرسی کردم و سعی کردم مراتب ارادتمو به فردین نشون بدم! اون بنده خدا که سرش گرم تر از این حرفا بود بشکن زنان می خوند:” آقا خودش خوب می دونه / که ما اونو از رودخونه ….” اونور کوبریکم یه قری می داد و گردنی میومد که نگو و نپرس! فردین که ساکت می شد کوبریک شروع می کرد:”این کمرررره؟! … یا فنره؟!!” .
بالاخره حالشون سر جاش اومد و رفتیم سر اصل ماجرا، کوبریک گفت :”یه طرح تو ذهنمه که خودت باید فیلمنامه ش کنیو بسازیش “، خوب حواسمو جمع کردم ببینم این چه طرحیه که کوبریک بزرگ فرصت ساختنشو به من داده. ادامه داد: (دنباله…)