پدر استیونس در حالی آخرین ساعات روز یکشنبه رو می گذرونه که حرفای زیادی تو اون اتاقک تنگ و تاریک شنیده و حالا اون مونده و یک صلیب و یک خدا! چیزای زیادی از مردم می دونه که دیگرون نمی دونن، یکی به خیانتش اعتراف کرد و اون یکی به جنایت. اما هنوز زنگ صدای دخترکی که ازش پرسید :” پدر ! شما به کی اعتراف می کنین؟ ” توی گوششه!

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.