-مرداد ۶۲

داغی گلوله تنشو داغ کرد!…مردباسیبیلای پر پشت و صورت آفتاب سوخته اسلحه به دست بالای سرش وایستاده بودوستاره های روی شونه هاش زیر نور آفتاب برق می زد.دوباره شلیک کرد…چشماش دیگه چیزی ندید.عکس مرضیه که رامین رو بغل کرده بود تنها تصویری بودکه توی ذهنش مونده بود.تنش دیگه داغ نبود!
-آبان ۸۸ حرم مطهر امام رضا(ع)-صحن آزادی
_”رامین جان!مادر! این بنده خدا غریبه! ببین کجارو می خواد!”
مرد دشداشه ی سفید تنش بود.سیبیلای پرپشت و صورت آفتاب سوخته ای داشت وفارسی رو با لهجه ی عربی حرف می زد.از رامین که لب حوض وضو می گرفت پرسید:”مهمانخانه ی ستاره.خیابان شیرازی !ازکجا باید بریم؟”

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.