باصدای تق تقی که از پنجره شنید به سمتش رفت و بازش کرد
-”سلام!”
“سلام!… بیا تو!”
ازجلو پنجره کنار رفت تامرد بیاد تو
“کسی که ندیدت؟”
-”نه !حواسم بود!…بعد این مدت هنوزم می ترسی که موقع اومدن لو برم؟”
“چی کار کنم ؟دست خودم نیست!…نمی خوام به خاطر من بلایی سرت بیاد!”
-”نترس !طوری نمی شه!”
” نمی دونم این چه بخت سیاهیه که من دارم!…به اینم می گن زندگی؟”
-”شهرزاد؟ دوباره شروع کردی؟… ول کن این حرفا رو!وقتمون کمه!…حواستو جمع کن که خوب حفظش کنی!دقیق گوش کن چی می گم!نکنه دوباره مثل اونشب موقع تعریف کردن یادت بره و شک کنن بهت!… خب !…دیشب تا اونجایی گفتیم که بازرگان به مقصد هندوستان به راه افتاد!…”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگاهی آزاد به داستان شهرزاد قصه گو

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.