وزن نمی دانم!
قافیه نمی فهمم!
با قلم
گودرز و شقایق – این دو دلداده – را به وصال هم می رسانم*
می نویسم ، هنرمندانه که هیچ ،شاعرانه هم نه!
چراغ آویزان از سقف کافه نادری ، فکرم را روشن کرده!
سیگاری می گیرانم
آن سوتر روی دیوار، سمت نگاه صادق
هدایتم می کند !
سر میز شام ، صدای احمد
شعر تازه ای از اوکتاویو پاز را لو می دهد!
یادم باشد- قرارمان ظهیرالدوله-
“شباهنگام است ، با خودت چراغ بیاور!”

[]

ممنونم آقای یوشیج
که هنرمند جلوه می کنم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*: مودبانه ی همان مثل معروف بی ربطی چیزی به چیز دیگر!

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.