شرایط کار همونطوری بود که دوست داییش پای تلفن گفته بود:” یه کار مشخص ، کارمندی ، پشت کامپیوتریو ارباب رجوع زیادیم نداری!” . بالاخره بعد یه مدت دنبال کار گشتن کاری که با شخصیتش جور درمیومد با سفارش این و اون پیدا شد. روزای اول برای اینکه با نوع کار و محیط آشنا بشه ، همکارش یه آموزش مختصری از نرم افزار بایگانی بهش داده بود و مشغول وارد کردن لیست اسامی متوفیات سال ۸۶ شد ، کار ساده ای بود ، لیستایی که به تفکیک ماه آماده شده بود رو از بایگانی می گرفت و وارد کامپیوتر می کرد . شرایط کار براش ایده آل بود.
امروز رفت بایگانی و لیست خرداد ماه رو گرفت و اومد پشت میزش و مشغول شد . شماره ی ردیف رو وارد کرد: ۸۳۲ نام : رعنا نام خانوادگی: فرهادی.خشکش زد، دوباره اسم و فامیلو خوند ، خودش بود ، نام پدر و باقی مشخصات هم همون بود! عرق سردی به تنش نشست! حالش خوب نبود، همه ی چیزایی که از رعنا و محله قدیمیشون یادش مونده بود تو ذهنش مرور کرد . رعنا اولین عشق زندگیش بود ، عشق نوجوونی ! هرچند ازش خبری نداشت ، ولی این خبر از بی خبری بدتر بود!
مشغول تایپ کردن شد ، تو شماره ردیف ۸۳۲ اسم نفر بعد رو نوشت و بقیه رو هم پشت سرش. رعنا تو ذهنش زنده موند!

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.